خوانند و نيك و بذ بدانند ، و روزبروز ثواب آن بروان آن پاذشاه مى رسذ ، و همچنين مال بذل كنند تا شعرا قصايد در حقّ ايشان انشاد كنند ديگران ياذ گيرند ، و همچنان از براى خلفان ايشان شعرها گويند همان صلت يابند ، مكارم اخلاق پذران زنده مانذ ، و جهانيان بكمال علم رسند ، و تا جهان بوذ بىكذخذاى و جهاندارى نبوذست ، شعر :
جهانرا نمانند بىكذخذاى * يكى بگذرذ ديگر آيذ بجاى
چو دانى كه ايذر نمانى دراز * بتارك چرا برنهى تاج آز « 1 »
( گر ايوان ما سر بكيوان برست * ازو بهرهء ما يكى چاذرست
كه پوشند بر روى و بر سرش خاك « 2 » * همهجاى ترسست و تيمار و باك ) « 3 »
نگيرذ ترا دست جز نيكوى * گر از پير دانا سخن بشنوى « 4 »
هرآنكس كه زايذ ببايذش مرد * اگر شهريارست اگر مرد خرد « 5 »
( كجا شذ فريدون و هوشنگ و جم * ز باذ آمذه بازگردذ بدم
برفتند و ما را سپردند جاى * نمانذ كس اندر سپنجى سراى ) « 6 »
( سفر كرد همراه و ما ماندهايم * ز كار گذشته بسى خواندهايم
بخور هرچه دارى پسر را مكوش * بمرد خرذمند بسيارهوش ) « 7 »
ترا داذ فرزند را هم دهذ * درختى كه از بيخ [ تو برجهذ ] « 8 »
و بهر دورى نام نيك از آنكس بازمانذ كه عدل ورزيذ و مجالست و موانست و مخالطت نيكان گزيذ و با شعرا و ندماى فاضل نشست كه ذكر باقى وصيت ساير ازيشان بازمانذ ، [ شعر ] « 9 »
هامش
( 1 ) شه ص 511 س 4
( 2 ) شه : چو پوشيد بر روى ما خشت و خاك
( 3 ) شه ص 154 س 7 - 8
( 4 ) ايضا ص 1242 س 10
( 5 ) ايضا ص 1356 س 5
( 6 ) ايضا ص 1218 س 26 و 28
( 7 ) ايضا ص 1242 س 8 - 7 ، مصراع ثانى در شه اينطور است : ز گيتى بمرد خرد دار گوش
( 8 ) شه ص 547 س 2
( 9 ) من قصيدة لابراهيم بن يحيى بن عثمان الغزّى يمدح بها ابا عبد اللّه مكرم بن العلاء صاحب كرمان ( تاريخ جهانگشاى جوينى ج 1 ص 163 )