دبيريست از پيشها ارجمند * وزو مرد افگنده گردذ بلند
هشيوار و سازندهء « 1 » پاذشا * زبان خامش و تن ز بذ پارسا « 2 »
شكيبا و بادانش و راستگوى * وفادار و پاكيزه و تازهروى
چو با اين هنرها شوذ نزد شاه * نباشذ نشستنش جز پيشگاه « 3 »
وقتى در سماعى كه فتوح روح و آسايش عاشقان مجروح بوذ صوفيان را صفا [ ى ] درو [ ن ] ظاهر شذه و عارفانرا حالت آمذه مطربى بلحنى خوش و
f . 21 a
آوازى دلكش بر نواى نى نه بر آواى ناى اين ترانه بساخته بوذ و اين بيت درانداخته ، بيت :
دارم سخنان تازه و زرّ كهن * آخر به كف آرمت بزر يا بسخن
امام غزالى رحمة اللّه عليه حاضر بوذ از سر وجدى گفت زر را چه محلّ سخن ، سخنسخن زيرا كه سخن خازن اسرار جبروتست و مايهء اسحار هاروت و ماروت « 4 » كه انّ من البيان لسحرا « 5 » سخنست كه در محرابها امام اوست و در آتش كذها موبذ تمام بذوست ، جان معنى بين در لطافت سخن آويزذ و نفس بهيمى با حلاوت او نياميزذ ، شعر :
سخن از گنبذ كبوذ آمذ * ز آسمانها سخن فروذ آمذ
گر بذى گوهرى وراى سخن * آن فروذ آمذى بجاى سخن
سخن از هرچ در جهان بيشست * آدمى ز آن ز همگنان بيشست
كذخذاى همه جهان سخنست * جان تن جان جان جان سخنست
و مرا دوستى بوذ يگانه كه خاطرش پذيراى سخن چنان بوذ كه محسود همگنان بوذ ، و اگرچه سالش در نيكنامى از دو هفته بيشتر نبوذ بعقل و دوستكامى بر هفتاذسالگان مىافزوذ ، و اگرچه در زمرهء صبيان
هامش
( 1 ) شه بعد كلمهء سازنده : « با »
( 2 ) شه مصراع ثانى : زبان خامش از بد بتن پارسا
( 3 ) شه : ببايد نشستن ورا پيشگاه
( 4 ) اشاره است به قر : 2 ، 96
( 5 ) حديث معروف است ، ر ك به مجمع الامثال للميدانى در حرف الف