مهارش در دست شخص ناپلئون سوم امپراتور فرانسه است و مارشال لويف پهلوى او نشسته است ، در جلو ما نمودار گشت . بنده لطفعلى خان را ملتفت نموده ايستاديم و يك تعظيم غرا نموديم . امپراتور از وضع سلام بنده و رفيقم تعجب نمود - درشكه را نگاهداشته از بنده خواهش فرمود كه نزديك بروم و بدين عبارت مرا مخاطب فرمود :
آقايان ببخشيد شما از اهل كدام مملكت هستيد . وطن شما كجاست ؟
بنده عرض كردم : از طلبههاى ايرانى مىباشيم و وطن ما آذربايجان مىباشد كه از ايالات ايران محسوب مىشود ، از اين جواب بنده تبسمى فرموده گفتند : اين چه قسم احترامى بود كه شما نموديد ؟
عرض كردم : ما در مملكت خودمان اين قسم احترامات را به سلاطين مى گذاريم و چون شما امپراتور عظيم الشأن فرانسه هستيد و ما در پايتخت اعليحضرت مشغول تحصيل مىباشيم ، بايستى همان احترام را به شخص محترم اعليحضرت بگذاريم كه اداى تكليف نموده باشيم .
فرمود : خود را براى آموختن چه صنعتى حاضر مىكنيد ؟
عرض شد : بنده براى دار الفنون و رفيقم براى مدرسهء نظامى سن سير « 1 » .
از اين جوابها ناپلئون سوم خوش گشته ، به مارشال فرمود :
ببينيد چقدر اينها باهوش هستند و چه خوب حرف مىزنند . و رو كرد و سؤال نمود :
چند سال است در فرانسه هستيد ؟ عرض شد : چهار سال است .
اعليحضرت امپراتور آفرين ، آفرين گفته - سؤال نمود : اسم شما چيست ؟
عرض شد : ميرزا مهدى خان شقاقى و آن ديگرى لطفعلى خان خويى !
گفت : شما خان هم هستيد ؟
عرض شد : بلى ! خانوادههاى ما رياست ايل داشتهاند بدينجهت خان هستيم .
فرمود : كلمه ميرزا در اول اسم شما چيست ؟
عرض شد : اعليحضرت نويسندگان و ارباب فضل را به عنوان ميرزا خوانند .
فرمود : حالا شما هم خان هستيد و هم ميرزا ؟
عرض كردم : اعليحضرت چون پدرم را ميرزا مىخوانند به بنده هم عنوان
هامش
( 1 ) -Saint - Cyr، دانشكدهء افسرى فرانسه .