مىداند كه بنده چقدر غرق خجالت شدم . مدتى ساكت و بىحركت مانديم و سر - خورده و اسفناك از جاى برخاسته لباس پوشيده به طرف مدرسه حركت نموديم .
چند روز مثل اين بود كه از يكديگر قهر كردهايم . فقط گويا و صحبتكننده ما بين ما ميرزا حسين ملقب به مشهدى باقر و مجيد خان ميمون بودند . اين واقعه از براى آن به قلم آوردم كه جوانان نجيب كه اين حكايت را مىخوانند ملتفت مذاكرات خود در مجامع بوده باشند كه مثل آنروز ما خجل و شرمسار نگردند .
برخورد ناپلئون سوم
از وقايع مهمهء ديگر كه در سن نوزده سالگى براى من روى داد به مدرسه وردو « 1 » كه در عمارات مادام دسوينيه « 2 » داير شده بود و چند نفر از محصلين ايرانى در آنجا سكونت داشتند و مشغول تحصيل بودند . مربوط مىشود . ( مادام دوسوينيه از نجبا و صاحبقلمان بزرگ فرانسه كه در زمان سلطنت لوئى چهاردهم تعيش مىنمود مىباشد ) از جمله افرادى كه در آن مدرسه درس مىخواندند مرحوم يحى خان پسر حسنعلى خان اميرنظام گروسى و ديگرى قاسم خان عموزادهاش - ديگرى ميرزا - اسمعيل پسيان - على آقاى دنبلى - محمود آقا و برادرش - محمد تقى خان مقدم برادرزاده حسين خان نظام الدوله - و ديگر عباسقلى خان اعتماد نظام و بنده نگارنده و مرحوم مجيد خان پسر حاجى محمد خان حاجب الدوله كه پس از مراجعت از بندر ديب بدان مدرسهء شبانهروزى سپرده شده بوديم - و نيز لطف على خان خويى پسر محمد تقى خان سرهنگ توپخانه نوه حسنعلى خان آجودانباشى خويى عليهم الرحمه بودند كه در آن مدرسه هم سكونت داشتند .
روز يكشنبهاى بود كه بنده با همين لطف على خان خويى متفقا از مدرسه خارج گشته به طرف سفارت ايران كه در محلهء نجبا مقابل باغ و عمارات سلطنتى پاريس واقع بود ملبس به لباس مدرسه حركت مىكرديم و در نزديكى رودخانهء سن كه از طرف مغرب عمارات توئيلرى « 3 » و لوور « 4 » در جريان است ، ديديم درشكهء دو اسبهاى كه
هامش
( 1 ) -Verdot( 2 ) -Madame de Sevigne( 3 ) -Palais de Tuilleries( 4 ) -Louvreمرحوم لطفعلى خان ( رياحى ) خوئى 1280 ه ( 1863 ميلادى )
مرحوم ميرزا مهدى خان شقاقى ( ممتحن الدوله )