نه ترسيد و نه لرزيد و نه ناليد * ز مرگ بىفغان بر خود بباليد
كه تا زنده بدم اشكم دريدم * چو مرگ آمد در آغوشش كشيدم
در ان دم خواست ماده گرگ دل ريش * بگيرد انتقام شوهر خويش
و يا مانند شوهر كشته گردد * به خون خويشتن آغشته گردد
ضرورت ديد اما حفظ جانش * رهاند از خطر تا كودكانش
چو اين انديشه در مغزش برانگيخت * گرفت او كودكان با خويش و بگريخت
به جاى امن برپا كرد خانه * به آنها داد پند مادرانه
كه خود برگشتگى آريد طاقت * نه بنمائيد با انسان رفاقت
نه داخل گشته در آن عهد و پيمان * كه با حيوان اهلى بسته انسان
دعا و التماس و آه و زارى * بود بىغيرتى و خاكسارى
حيات يحيى ( فارسى ) — صفحة 436
مساهمون: يحيى دولت آبادى
ص٤٣٦