دستنوشته مرحوم پدرم پس از مراجعت از آمريكا برايم بسيار مطلوب و لذتبخش واقع گرديد « 1 » . من اين كتاب را همانطور كه از نوشته پشت جلدش برمىآيد [ و ] به همت و كوشش دو دوست ناديده و ناشناخته ، سركار خانم منصوره اتحاديه و آقاى سيروس سعدونديان ، به حليه چاپ آراسته شده به مثابه عزيزترين و مقدسترين ارمغان پنداشته و بارها آن را بوسيدم و بر ديده نهادم و هربار كه مىخواندم در دوباره از سرگرفتن آن حريصتر مىشدم ، مضافا به اينكه به خواندن كتب تاريخى بسيار علاقمند بوده و هرموقع فرصتى دست مىدهد به مطالعه آن مىپردازد .
راستى نمىدانم با چه زبانى از زحمت و وقتى كه اين دو دوست عزيز در تنظيم اين اتوبيوگرافى ( اگر بشود گفت ) بر خود هموار نموده و آن را به صورت كتابى درآورده و منتشر نمودهاند تشكر نمود . من كه زبانم و بيانم عاجز است و به مصداق « آنجا كه احساسات حرف مىزند زبان بند مىآيد » ، با تمام احساسم از آنان حقشناسى مىنمايد .
آنچه در اين كتاب كه مربوط به نسلهاى گذشته است [ و ] به نظر جالب مىآيد اين [ است ] كه اين نوشتجات به وسيله سوداگرى ساده و بىطرف و بىنظر كه خود ناظر بر وقايع بوده به رشته تحرير درآمده . [ ويراستاران با علم به اينكه ] « 2 » پدرم تاريخنويس نبوده كه مانند اغلب مورخان گرفتار ارقام و شرح وقايع بشود و [ نيز با احتمال به اينكه ] اتفاقات بسيار نمايانى را از نظر دور [ مىداشته ] ، « 3 » مبادرت به چاپ آن نموده و كاردانى خود را با اين عمل ابتكارى به ثبوت رساندهاند . احسنت و صد آفرين .
آن قسمت كوچكى از نوشته پدرم كه نزد من مىباشد و آن را هم مرحوم پدرت به من داده است مقدمهاى بيش نيست و بيشتر جنبه فاميلى و شخصى را دارد ، و متأسفانه ممكن نشد كه همين مختصر را هم در اختيار آن دوستان قرار دهم . اما حق اين است كه به قول ترتيبدهندگان كتاب ، اين نوشتجات نصف له
هامش
( 1 ) . منظور چاپ نخست نيمه دوم خاطرات است . نگاه كنيد به : حاج محمد تقى جورابچى ، حرفى از هزاران كاندر عبارت آمد : وقايع تبريز و رشت ، 1326 تا 1330 هجرى قمرى ، ويراسته منصوره اتحاديه و سيروس سعدونديان ، نشر تاريخ ايران ، تهران ، 1363 .
( 2 ) . در اصل : به اين انگيزه كه .
( 3 ) . در اصل : بدارد .