جمعى را به جهت بر آوردن يوسف ثانى از چاه به جانب « قلعهء خورميز » فرستاد .
فرمانبران چون به چاه در آمدند ديدند كه مارى تيره صفت جوشن پوش و تيز - خشم كينه كوش ، الفى كه به وقت سكون به شكل دايره متشكل گردد ، خدنگ رفتارى كه [ 29 الف ] گاه گاه چون كمان كجك « 1 » سر به سر آرد ، نظم :
گهى شده چو سپر گرد و گه چو تير دراز * گهى نموده ز تن حلقهها كمند آسا
نه ابر ليك دو برق اندرو شده پنهان * نه بحر ليك بر آن موج بيكران پيدا
در نزد فرزند حيدر كرّار حلقه كرده سر بر دامن آن جناب نهاده چون چشم حيّه بر آن جمع افتاد روانه گرديد و از نظر بينندگان ناپيدا گشت . آنگاه سيد ركن الدين را از چاه بر آورده متوجه يزد شدند ، نظم :
خورد بسى پيچ و تاب دلو ملمع رسن * تا به در آمد ز چاه يوسف گل پيرهن
كرد زليخاى صبح پيرهن صبر چاك * راز دلش فاش گشت بر سر هر انجمن
داد به زال سپهر طرفه ترنجى ز مهر * طرفه كه شد هم ترنج بر كف او تيغ زن
سادات عالى درجات و اكابر خجسته صفات به استقبال شتافته گوهر شاهوار سخن از درج لب بگشاده نثار نمودند ، مثنوى :
شكر كز دور چرخ و گردش ماه * يوسف ما نمود جلوه ز چاه
يمن اقبال شاه ياور شد * ساغر كام پر ز گوهر شد
هامش
( 1 ) - نسخهء وزيرى : كجيك