صاحب قران گيتىستان المؤيد بتائيدات الملك المنان ، شعر :
[ a 3 ] شاهى كه زمانه تابع دولت اوست * آفاق گرفته سربسر حشمت اوست
بر اوج سپهر نور ماه و خورشيد * بر قبهء چتر آسمان رفعت اوست
زيبندهء تشريف
« وَ آتَيْناهُمْ مُلْكاً عَظِيماً »
بدر عاليقدر
« وَ لَقَدِ اصْطَفَيْناهُ فِي الدُّنْيا »
مظهر اسرار السلطان العادل ظل اللّه فى الارضين مطلع انوار
« وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِينَ » ،
خدايگان سلاطين مشرق و مغرب * كه هست سايهء او آفتاب كون و مكان
السلطان ابن سلطان ابن سلطان و الخاقان ابن الخاقان ابن الخاقان ابو المنصور سلطان شاه سليمان الصفوى الموسوى الحسينى بهادر خان خلد اللّه ملكه و سلطانه موشح ساخت ، شعر :
بر سرش حق نهاد افسر ملك * ز انكه داند كه كيست در خور ملك
آن داعيهء ديرينه در حركت آمده جز وى چند از كتب متعدده از وادى پريشانى در سلك جمعيت آورد . اتفاقا برخى از آنكه به بياض برده بدست يكى از دوستان وفادار كه از اكابر و اخيار بود و در حق اين شكسته اعتقاد درست داشت و از مراسم و داد دقيقهاى فرو نميگذاشت افتاد ، نظم :
هر كرا در زمانه يارى هست * گو ز دستش مده به آسانى
به دو عالم وصال او ارزد * گر ز من بشنوى به ارزانى
به چشم رضا و شفقت و بىشايبهء غرض و حسد مطالعه نمود . شعر :
اگر دوستارى [ b 3 ] كند جان نثار * چو بيند كمالت عجب زومدار
كه در چشم احباب نيكو سير * [ بديهاى ] ياران نمايد هنر
و ليكن هنر عيب داند حسود * بنزديك او عرض دانش چه سود
پس زبان گهربار برگشاد و گفت چه باشد كه قدم در اتمام كتاب نهى و از احوال و اوصاف هريك از طبقات آنچه ممكن باشد در قلم آورى . گفتم دريغا