چون مكنون ضمير را از قوه به فعل آوردند و رخسار شاهد اقبال آن خديوزادهء بيهمال را به خون حلقوم او كه به دستيارى نشتر تيغ سفاح مسلك سيلان سپرده گلگون كردند برحسب رفع مانع سلطنت و وجود داعى خوقنت فرق همايون را زينتافزاى افسر جهاندارى ساختند و پايهء تخت شهريارى را به جلوس سعادت مأنوس به اوج عيوق افراختند .
چون آغاز داستان به اين مخلص انجاميد هرچند خواستم تا در شرح جلوس همايون فصلى به سبيل عبارتپردازى نگارم ادهم خامهء خودسر گردن از چنبر اطاعت پيچيد كه سلوك اين راه دراز و وادى ديريازنه در قوه و قدرت قدم من است ، اگرچه در طى بيداى صفحه تا عنان خود را به دست چون تو فارسى كه در ميدان سخنپردازى گوى [ 23 پ ] يكهتازى از همه سخنوران آفاق ربوده دادهام ، « اسرع من جولان ادهم الصبا فى قطع مسافة ميدان الهوا » سحرها نمودهام .
پس گفتم بيان نما تا چارهء كار چيست و مكفى داشتن اين مهم به اعتقاد تو وابستهء حسن اهتمام كيست و برگو تا بدانم اصلاحيت امضاى اين كار كلان را كه دارد و در اين واقعهء صعب كه را شايستگى آن است كه قدم يارى در جادهء معاونت و مددكارى طبع گذارد و پاى كفالت در مقام حصول اين مدعا افشارد .
پاسخ داد كه دفتر منشآت عم معظم خود بايست گشاد و از آن مخزن جواهرى را كه به مثقب فكرت در شرح جلوس خديودارا درايت سفته بطريق تضمين كه از سنن مستحسنهء استادان سخنپرداز پيشين است در درج اين موضع جاى داد .
جامع جعفرى ( فارسى ) — صفحة 69
مساهمون: ايرج افشار
ص٦٩