به اغماض مقرون داشته به جانب خردهگيرى و جستوجوئى نگرايند « 1 » و از مدلول « ان الانسان يساوق السهو و النسيان » ذهول حاصل ننمايند و اگر در مجارى نگارش حكايات سيمين ساق شاهد عبارتم را از خلخال كنايات و استعارات بيانيه و محسنات لفظيه و معنويهء بديعيه عاطل نگرند عذرم پذيرفته راه انديشهء باطل نسپرند و با خود نگويند همانا راهش عجز مشاطهء طبع مؤلف از آرايش عرايس عبارتسرائى و وجهش قصور باغبان خاطر محرر است از پيرايش حدايق معنىآرائى . همه دانند كه تا عندليب خامهام به آواز صريرتر شاخسار تحرير نغمهسراست هزاردستان گلشن فصاحت را همگى گوش برآواست و زاغان بستان بيان را نه مجال افغان و غوغاست . قس به اسطقس كلامم اعتراف دارد و سايريكه تازان مضمار بلاغت متفقاند با او ، شعر
و الحسن ما شهدت به الصرا . . . * و الفضل ما شهدت به الاعدآء
گواه مقالم همين بس كه عنفوان جوانى هنوز به سن چهارده كه مقدمهء عهد بلوغ است پا نگذاشته و در ساحت احوال و رايت « 1 » « حتى بلغ اشده » نيفراشته به جهت آزمايش طبع به سوق و سبك تاريخ تجربة الامصار كه در السنه و افواه به تاريخ وصاف اشتهار دارد [ 75 ر ] نسخهاى كه مطرح انظار خواص است تأليف نمودهام .
پس اگر در اين روز نامج طريق سادهنويسى سپارم و قدم پيرامون عبارتپردازى نگذارم هر آينه از ركوب غارب اين معنى ناگزير و ناچارم .
چه حسب القرار شارق گردون خانيت است كه شاهد مضمون را كسوت
هامش
( 1 ) - كذا و « و » زايد است .