بازگشتند .
چون به خانه رسيدند ، زن و فرزند او را ديدند . خبر دادند كه ياغى رسيده است و بغرا خان « 1 » را در ميان گرفته . برفور بدوانيد و بر سپاه ياغى زدند و منهزم و پراگنده كردند . پدر را بديد و سرگذشت خود باز راند . بغرا خان به جواب گفت آن روز كه اين [ زن ] را براى من مىخواستى ، مىدانستم كه ناگاهى فتنه و بلغاق برانگيزد . تو سخن من مسموع نداشتى . اكنون حال زن تو دانى .
قورى خان فرمود تا پنج اسپ كرهء توسن بياوردند و زن را بر دنبال يك اسپ بست و دست راست او بر دنبال اسپى دگر و دست چپ همچنين و پايها همچنين ، و اسپان را تازيانه زدند تا همه اندامهاى او پارهپاره شد ، چنان كه فردوسى گويد رحمة اللّه تعالى عليه
شعر
هم آنگه ز آخُر يكى كرّه خواست * به زين اندرون بور ناگشته راست
ببستش بران زين پى زن چو سنگ * فگنده به گردن درون پالهنگ
چنان كرّهء تيز ناديده زين * به ميدان كشيد آن خداوندِ كين
سواران به ميدان فرستاد چند * به فتراك بر كره كرده كمند
زدى هر زمان خويشتن بر زمين * بران كرّه بر چند خواند آفرين
چنين تا بر او بر بدرّيد چرم * همى رفت خون از تنش نرمنرم
سرانجام جانى به خوارى بداد * چرا جويى آن كار بيداد داد
قورىتكين « 2 » گفت هر كه من بعد بهتان نهد و افترا گويد حال [ و ] مآلش همين خواهد بود . بعد از آن بغرا خان پسر را گفت : بىمانع و منازع بر تخت [ 27 ] نشين كه پادشاهى به استحقاق ترا است . قورىتكين در قراى تلاس « 3 » بر تخت نشست و هفتاد و پنج سال پادشاهى كرد ، و بعد از آن كه وفات [ يافت ] .
هامش
( 1 ) .Buqr - H n( 2 ) .Quri - Tekin( 3 ) .Tal s