سبته فرنگ بود ، نگرفت . و فرنگ چون وقعهء زلاقه بديدند ، همه بگريختند . يوسف بن تاشفين از وقعهء زلاقه بر اندلس دلير شد . و رئيس اشبيليه ، معتمد بن عباد ، كه در اندلس بود ، او را به اغمات « 1 » فرستاد و محبوس كرد . و فرنگان چون از همه اوميدها نوميد شدند ، قصد صقليه كردند و بگرفتند .
و در سنهء خمس و ثمانين و أربع مائة ، تتش بر حمص استيلا يافت و سلطان ملكشاه بر دست چپق « 2 » ، امير تركمانان ، ملك يمن بگرفت .
و هم در اين سال ، مقتل نظام الملك وزير بود ، به دست فدايى ، به قرميسين ، و از اصفهان عازم بغداد بود . و تتش بعد از برادر ملكشاه ، نصيبين و حرّان و جزيره و ساير ديار بكر براى خود مستخلص كرد . بعد ما كه با قسيم الدوله « 3 » اقسنقر مصالحه كرد و به بغداد آمد و از آنجا به آذربايجان آمد ، بركيارق قصد او كرد . تتش با شام رجوع كرد . المستنصر باللّه لشكرى جرّار فرستاد تا جملهء [ 26 ] سواحل شام براى او مستخلص كردند . سيف الدوله صدقة بن دبيس به خدمت بركيارق مبادرت نمود به نصيبين و با او به بغداد آمد .
و در اين سال ، واقعهء مرگ امير الجيوش ، بدر مستنصرى ، بود در مصر ، كه مدت چهل سال مدبّر و دستور مملكت مستنصر بود . مردى معتبر كافى شجاع سمّاح بود . و ناصر خسرو به آوازهء مستنصر از خراسان به مصر آمد ، و هفت سال در آنجا ساكن بود و هر سال به حج مىرفت و به مصر رجوع مىنمود . و آخر ، به راه حج به بصره آمد و با خراسان گشت و به بلخ دعوت علويان مصر مىكرد . اعدا قصد او كردند ، بر كوه يمگان « 4 » متوارى شد و تا بيست سال بر آنجا بماند و به آب و گياهى قناعت مىنمود . و حسن صبّاح حميرى يمنى ، از عجم ، به صورت تجار پيش المستنصر باللّه آمد و درخواست كه دعوت تو در بلاد عجم كنم . او را اجازت داد . و او به خلوت از مستنصر پرسيد كه بعد از تو بر كه دعوت كنم ؟ گفت بر فرزندم ، نزار ، كه مهتر است . به اين سبب اسماعيليه به امامت نزار قايلاند . و « سيدنا » اختيار قلاع قهستان 38 كرد ، چنانكه بعد از اين خواهيم گفتن .
و المستنصر باللّه ، كه زبده و نقاوه و واسطهء عقد علويان مصر بود ، شب عيد غدير خم ، [ هج ] دهم ذى الحجهء حجهء سبع و ثمانين و أربع مائة ، در قاهرهء محروسه وفات يافت . مدت خلافتش [ شصت سال و چهار ماه ، و مدت عمرش « 5 » ] 67 سال و شش ماه بود . و هيچكس از
هامش
( 1 ) . مجمع م : بعمات ؛ مجمع د : باعمال .
( 2 ) . مجمع م : جبق ؛ مجمع د : سبق .
( 3 ) . مجمع د : قاسم الدوله .
( 4 ) . م : سمنگان ؛ مجمع د : يگان ؛ ص : سمينكان .
( 5 ) . افزوده از مجمع م است .