كنم و به حضرت پادشاه روى زمين و بندگان درگاه او ايلچيان فرستم و قبول ايلى و بندگى كنم و نگذارم كه بعد از اين در ملك كسى حركتى تباه كند ، تا ملك و رعايا بماند . به موجب اين اسباب و دواعى ، بيشتر بزرگان و اركان لشكريان بر او بيعت كردند و متفق شدند بر آن شرط « 1 » كه به هر طرف كه رود مصاحب او باشند و از اجناد و اتباع پدرش محافظت كنند و در پيش او جان مبذول دارند ، مگر آنكه با پدرش منازعت و مكاوحت ننمايند و دست به دو نيارند و چيزى بر وى نزنند . چون [ مدت « 2 » ] يك ماه بر اين حديث بگذشت . ركن الدين بيمار شد و صاحب فراش گشت و از حركت و تردد بازماند . علاء الدين به موضع شيركوه 112 پيش [ رمهء گوسفندان ] بود « 3 » ، در خانهاى از چوب و نى كه متصل درب اصطبل « 4 » گوسفندان بود به خفت . نيم شب او را كشته يافتند ، تبرى برگردن او زده و بدان زخم كار [ او تمام ] شده « 5 » . و اين حال سلخ شوال سنهء ثلاث و خمسين و ستّ مائة بود . هندويى « 6 » و تركمانى هم به پهلوى او خفته بودند هريك را زخمى زده [ بودند ] « 7 » . بعد از آن ، تركمان نيز [ بدان زخم « 8 » ] بمرد .
پسران و اتباع و اشياع علاء الدين به تهمت « 9 » خون پدرش « 10 » بر چند كس مىنهادند . بدان خيال دو سه كس را از مقربان و خدم علاء الدين كه در شب ، به اسم پاسبانى ، در حدود موضع قتلش ايشان را ديده بودند بكشتند ؛ و به وهم و ظن هركس را بدين مواضعه و دلالت متهم مىداشتند .
تا ، بعد از يك هفته ، به وضوح مخايل و بيان دلايل از شمايل احوال معلوم كردند كه حسن مازندرانى ، كه اخص الخواص علاء الدين بود و ملازم ليل و نهار و حقهء اسرار او « 11 » ، او را بكشته است ، و هرچند آن كار به امر ركن الدين بود . بعد از يك هفته ، حسن « 12 » مذكور را بكشتند [ و جثهء « 13 » ] او [ را « 14 » ] بسوختند و پسرى و دو دختر طفل او را « 15 » نيز بسوختند .
لباس او پيوسته جامهء صوف بودى و كرباس درشت و اكثر اوقات كهنه و پاره [ شده « 16 » ] ، [ 62 ] همچنانكه از آن مخدوم او ، علاء الدين ، كه او را در ملابس و مآكل و همه حالات به
هامش
( 1 ) . مجمع م و د : بدان
( 2 ) . مجمع د و م
( 3 ) . مجمع د : پيش رمه رفت كه گوسفندان بود ؛ مجمع م مانند متن
( 4 ) . مجمع د : اسطبل
( 5 ) . مجمع م و د : و بدان زخم كارگر شده .
( 6 ) . مجمع د : هنديى
( 7 ) . مجمع م
( 8 ) . مجمع م
( 9 ) . مجمع د : تهمت
( 10 ) . مجمع م : خون او
( 11 ) . نسخهها : خفيه و اسرار او ؛ متن از روى جهانگشاى جوينى ، ص 256
( 12 ) . مجمع م : حسين
( 13 ) . مجمع م و د
( 14 ) . مجمع د
( 15 ) . مجمع د : و پسران و دختران او را
( 16 ) . مجمع م و د