و بيدار باشم « 1 » ، [ آنگاه « 2 » ] مكتوب او به من ده . تا اين « 3 » غايت معتقد و مريد بود شيخ را .
و او را پسران بسيار بودند ؛ اما مهين همه ركن الدين خورشاه بود ، و به هنگام سن شباب پدر ، پسر در سن طفوليت ، چه در ميان زاد « 4 » ايشان هيجده سال بيش تفاوت نبود . و به ايام طفوليت ركن الدين ، علاء الدين گفتى كه او ولىعهد من است و امام شما خواهد بود . [ 61 ] چون ركن الدين بزرگتر شد ، متابعان ايشان ميان او و پدر در مرتبه و تعظيم فرقى نمىنهادند و حكم او چون حكم پدرش نافذ بود . علاء الدين به او بىعنايت شد و گفت ولىعهد من پسر ديگر خواهد بود . آن قوم مقبول و مسموع نداشتند و گفتند اعتبار « 5 » نصّ اول راست . علاء الدين پيوسته ركن الدين را رنجاندى « 6 » و همواره او را معذب و معاتب داشتى و مؤاخذت كردى ، و او را در وثاقى ، كه هم پهلوى وثاق پدر بودى ، همواره در ميان زنان بايستى بودن و ياراى آن نداشتى كه به روز بيرون آمدى . وقتى كه پدرش پيش رمهء گوسفندان رفتى يا به كارى ديگر مشغول بودى ، او در شب از وثاق [ بيرون آمدى « 7 » ] به شراب خوردن يا جايى كه خواستى رفتى . و علاء الدين را عادت بودى كه در يك ماه سه روز متواتر شراب خوردى براى جذب نفع و دفع ضرر .
بر جمله « 8 » ، در شهور سنهء ثلاث و خمسين و ستّ مائة ، تغير او بر ركن الدين زيادت گشت قصد و تهديد و وعيد او متعاقب گشت تا پسر از او به جان خود ناايمن گشت و گفتى هيچوقت از پدر به جان ايمن نيستم . بدين موجب ، در تدبير آن ايستاد كه از پيش پدر بگريزد و به قلاع [ و بقاع ] جبل سماق شام « 9 » رود و آن را به دست گيرد ، يا الموت و ميمون دژ [ و ] بعضى قلاع رودبار « 10 » ، كه به خزاين و ذخاير مشحون بود ، در تصرف « 11 » آورد و بر پدر عاصى و طاغى شود .
و در اين سال ، خواص و عوام از علاء الدين ملول شده بودند و از تدبير او « 12 » مخايل ادبار بر احوال مملكت معاينه مىديدند . و ركن الدين اين سخن را ملواح ساخته كه از افعال و احوال و اقوال پدرم لشكر مغول قصد اين مملكت دارند و پدر [ م « 13 » ] غمكارى نمىخورد ؛ من از او كرانه « 14 »
هامش
( 1 ) . مجمع م : هشيار شوم
( 2 ) . مجمع م و د
( 3 ) . مجمع د : به اين
( 4 ) . جهانگشاى جوينى : در زادميان
( 5 ) . مجمع د : اختيار
( 6 ) . مجمع د : رنجانيدى
( 7 ) . مجمع د
( 8 ) . مجمع د و م : فى الجمله
( 9 ) . مجمع د : جبل ( حلب ) و شام ؛ ص : سماق ، مجمع م : و به قلاع و بقاع جبل سياق شام
( 10 ) . مجمع د : گيرد به الموت و ميمون دز در بعضى قلاع رود ؛ مجمع م : تا الموت و ميمون در و قلاع رودبار
( 11 ) . مجمع د : و در تصرف
( 12 ) . مجمع م : و از زندگانى او
( 13 ) . مجمع م : پدرم
( 14 ) . مجمع د : كناره