از آنكه آفتاب در روى رفيقان تفتيده « 1 » ، باز سر جنگ آمدند . چون تنورهء جنگ تفتيده شد ، ميغ مانع حرارت خورشيد [ آمد « 2 » ] و نسيم شمال بر روى رفيقان مىزد . كه خصمان پارهاى غلّه در ميان معركه « 3 » آتش زدند تا دود بر روى رفيقان زد . چون دخان قوى شد ، باد آن را بر روى ايشان گردانيد و من حفر بئرا لأخيه وقع فيه وصف حال ايشان شد و به بلايى كه اعدا [ را ] انديشيده بودند مبتلا گشتند . فقيه محمد حسكانى 65 تيرى بر چشم امير خصمان زد و بكشت ؛ باقى همه منهزم از رودبار بيرون شدند « 4 » و به طالقان به پيكار دژفاليس « 5 » رفتند كه على نوشتكين مىداشت و از سلطان محمد مستشعر بود . و بعد ما كه على نوشتكين مدتى محصور و محجور بود ، از دژ به زير آوردند و تا به حالى سخت بمرد .
سلطان چون بر انهزام لشكر آگاه شد ، جملهء اميران را بخواند و گفت مرا هيچ كارى مهمتر از كار اين گروه صادر نگشته است « 6 » ؛ و لشكر و خزانه به يك بار در دفع و قهر ايشان صرف خواهم كرد و هيچ آرزويى ندارم مگر خصمى ايشان . همهء امرا باهوش « 7 » و خاموش بودند ، دانستند كه در خصمى ايشان « 8 » فايدهاى عايد نخواهد بود . اتابك شيرگير متهورى ديوانه بود و گفت [ به « 9 » ] دولت سلطان ، بنده اين كار كفايت كند . سلطان [ محمد « 10 » ] جملهء لشكر خود را در فرمان او كرد و اموال و خزاين و دفاين بر لشكريان بذل كرد و ، مصاحب ايشان ، نزّلى فراوان و غلّه و اجناس بىپايان به پاى الموت فرستاد . شيرگير ، غرّهء محرم سنهء ثلاث و خمس مائة ، بر در قزوين فرود آمد ، تا از جاىها لشكرهاى متفرق جمع شد و به اتفاق به پايهء لمسر « 11 » تاخت ؛ كاى مقدور نشد ، باز در « 12 » قزوين آمد و از نو ترتيبى بدادند .
و در صفر سنهء ثلاث و خمس مائة ، با پسرش ، عمر ، و امير ايلقشفت و احمد يل مراغى و برسق [ و ] جاولى سقا و [ و و ] قراچه ساقى و آرام : پسر طغابك ، و اسفنديار ابن بغرا و اياس ، كه
هامش
( 1 ) . مجمع د : بامداد آفتاب در روى رفيقان تفسيد و برابر چشمهاى خصمها تفسيده بود رفعهء جنگ به طرح باچيدند ؛ مجمع م : در مقابله بامداد آفتاب در برابر چشمهاى خصمان شعاع منير رقعهء جنگ به طرح بازچيدند بعد از آنكه .
( 2 ) . مجمع د : تفسيده بود منع حرارت خورشيد آمد ؛ مجمع م : اتفاقا پارهء ميغ پنداشتند كه مانع شعاع و حرارت آفتاب شد .
( 3 ) . مجمع د : پارهاى غله كه در ميان معركه بود ؛ مجمع م : خصمان خرمن غلهاى كه در ميان افتاده بود .
( 4 ) . مجمع م : باقى همه از رودبار منهدم گشته با خجلت و زارى .
( 5 ) . مجمع د : از راه دزد و قاليش ؛ مجمع م ندارد ؛ زبده : قلعهء در دز و فاليس ؛ ص : پيكار دزد ( بىنقطه ) .
( 6 ) . مجمع د : از كار اين كوه نيست .
( 7 ) . مجمع د : بىهوش .
( 8 ) . مجمع م : الا آنكه ايشان را مستأصل گردانم .
( 9 ) . مجمع د و م .
( 10 ) . مجمع د .
( 11 ) . مجمع م : لمبسر ؛ مجمع د : لاميسر .
( 12 ) . مجمع د : بار در ؛ مجمع م : باز بدر : ص بىنقطه .