به گردكوه فرستاد و نمود كه چون به جهت دعوت اين عورات دوك ريسند ، و بهاى آن بمالابدّ ضرورى ايشان صرف كنند .
و از آنگاه باز ، محتشمان ايشان در حال رفعت زنش را پيش خود نداشتى « 1 » . و بناى كار سيّدنا و ناموس او به زهد و ورع و تقوا بود و بر امر معروف و نهى منكر . در مدت 38 سال كه در الموت ساكن بود ، هيچكس در ملك او شراب آشكارا نخورد و در خم نريخت ، تا به حدى كه شخصى بر قلعه ناى زده بود او را بيرون كردند و ديگر بار به قلعه راه ندادند .
و چون استيلاى باطنيان به تمادى كشيد ، على نوشتكين به خدمت سلطان سنجر رفت ، مستجير و مستغيث « 2 » ، و ظلامه رفع كرد « 3 » كه اگر تدارك و قهر و قمع ايشان [ نكنند ] « 4 » كه عن قريب كار از دست اختيار بيرون رود . سلطان نظام الملك احمد بن نظام الملك را ، به قصاص خون پدر ، با لشكرى متكاثر و انبوهى متوافر ، بفرستاد و خود با خاصگيان به جربادقان مقام كرد منتظر بشارت فتح و ظفر . و احمد ، از اول بهار تا فصل خريف ، مدار الموت را محاصره كرد و غلههاى ايشان بسوخت و تلف كرد ، و فايده نداد . در فصل زمستان ، از افراط مطر و وفور ثلوج ، بازگشت و از رودبار بيرون آمد . چون به بغداد رسيد ، فداييان او را در مسجد كارد زدند و بكشتند .
و در سنهء سبع و ثمانين و أربع مائة ، وفات خليفه مقتدى عباسى بود و خلافت المستظهر باللّه . در قلعهها غلايى عظيم [ بود و گيا « 5 » ] ه مىخوردند ؛ از اين جهت ، زنان و فرزندان به مواضع رخص و خصب مىفرستادند . سيّدنا نيز زن و دختران خويش را به گردكوه فرستاد . و هركه با او دشمنى مىكرد بر دست فداييان كار او كفايت مىكرد . بدين سبب ، اصحاب اطراف به حب و بغض ايشان مبتلا شدند [ 43 ] و در ورطهء هلاكت مىافتادند .
و در جمادى الأول سنهء خمس مائة ، سلطان محمد قارن بن شهريار پادشاه طبرستان را ، با سپاهگران از گيل و ديلم ، به دفع نزاريه « 6 » به مدد لشكرها فرستاد . و او به على « 7 » نوشتكين و امير قفشد « 8 » و ديگر نوكران با دوازده هزار كس در رودبار آمدند و صفوف تعبيه و تسويه داده و رفيقان در مقابله آمدند . بامداد ، آفتاب در برابر چشمهاى خصمان تفتيده بود ، به طرح باز چيدند ؛ و بعد
هامش
( 1 ) . مجمع د : نداشتندى
( 2 ) . ص : مستغاث .
( 3 ) . مجمع د : و رفع اين قضيه كرد .
( 4 ) . مجمع م .
( 5 ) . مجمع د .
( 6 ) . مجمع م : ملاحده .
( 7 ) . ص : بعلى ؛ مجمع د : با على .
( 8 ) . ص : قفشد ( بىنقطه ) ؛ مجمع د ندارد ؛ مجمع م : قفشر ؛ النقض ( ص 460 ) قشقر ؛ راحة الصدور ( ص 211 ) :
قفشد صاحب زنجان .