بدان كه چشم بدان دور باشد از رخ او * مشاطگان قدر ان يكاد مىخوانند
چو نى كسى « 1 » كه ز رويش برافكند برقع * از آن چو طره مشكين او پريشانند
چه سعيها كه نمودم « 2 » چه خونها خوردم * بدان اميد كه در حضرتت چو برخوانند
ز فرق فرقد برتر شوم به عز و به قدر * به دامنم زر و گوهر به سر برافشانند
چو نيست باقى بر طبع من ز جمع سخن * به نزد طايفهاى كاهل فضل و ديوانند
روا مدار كه اكنون محاسبان فلك * برات عمرم بر خرج آن نمىرانند
موضع تتميم ذكر
[ 417 ] چنان كه ذكر آن رفت در حوادث سالهاى اخير مردم فارس على الخصوص شيراز گرفتار رنجهاى جانكاه شده بودند و گاهگاه در صراحت و كنايت مىگفتند كه غازان محمود پادشاه اسلام براى تسخير مصر مسافتى بدين درازى مىپيمايد ولى بيچارگان خطه شيراز را از نظر انداخته تا پايمال سپاه بيگانه گردند و جان و مالشان به باد غارت رود . بدين سبب شاهزاده سلطان خداى بنده غياث الدين و الدنيا محمد الجايتو خلد اللّه سلطانه عازم تمشيت امور آن ديار گرديد و چون از حركت آن سپاه شوم « 3 » به جانب فارس خبر يافت فرمان داد تا سپاهش برنشستند . رايت شيرپيكر بگشاد و بر سر دشمن تاخت .
[ 418 ] شاهزاده شب و روز راه پيمود تا مسافت بيست روز راه را در مدت هشت روز طى كرد . ناگاه در حدود شبورغان به مقر ايشان رسيد . از دو طرف جنگى سخت
هامش
( 1 ) - چ : چونيكيى
( 2 ) - چ كشيدم
( 3 ) - غرض لشكر دواست .