ممدوح و مادحى چو تو و من جهان نيافت * وينك بلند گفتيم و هيچم حجاب نيست
بر عارض عرايس معنى به مدح تو * جر قطرههاى رشحهء كلكم خضاب نيست
شد كامياب خاطر من بر هنر ولى * بر بخت هيچ طالع من كامياب نيست
تاريخ من به معجزه اعجوبهء زمانست * حرمان بنده نيز كم از آن كتاب نيست
با آنكه بعد از اين همه اميد و سعيها * ملجاء مأمنم بجز از آن جناب نيست
شايد كه در دفاتر ديوان لطف تو * چون احتساب نام « شرف » در حساب نيست
و نيز در سفر بغداد اين قطعه به عرض رسانيدم : « 1 »
خدايگانا داند خداى عالميان * تو نيز دانى و دانم كه كاملان دانند
كه در مراتب انشا كتاب تاريخم * بدايعش همه بالانشين چو عنوانند
نفوس ناطقه كايشان مدبر سخنند * در اين غرايب معجزنگار حيرانند
فحول سحر نمايان فضل تصنيفى * نكردهاند بدين سان و نيز نتوانند
چو نيست حد سخن را فزون ازين طورى * سزد كه خاطر خود را دگر نرنجانند
ز گونهگونه صنايع ز نوعها ابداع * چه چيز نيست و را راستى بجر مانند
به هفت سال برآراستم به هر هفتش * چو نو عروس كه بر پيشگاه بنشانند
هامش
( 1 ) - چ : چه چيز هست بجز راستى و را مانند .