آنجا باصفهان رفت و وى را محبوس بشيراز بردند و امير شيخ قطب الدين پسر سيد ناصر الدين خراب « 1 » داد تا بعوض خون پدر او را در ميدان سعادت شيراز بقتل آوردند .
و در كرمان مسجد جامع معظم بساخت ، و شيراز و يزد و كرمان و اصفهان و شوشتر و كوهكيلو و رودگرم و خرمآباد و قم و كاشان و ساوه و قزوين و سلطانيه و تبريز با اخى محاربه كرد و مسخر كرد و مظفر آمد و خود بمنبر بالا رفت در تبريز و خطبه خواند و از خليفهء عباسى معتضد باللّه رخصت سلطنت يافت . در شأن او منشور بفرستاد و به سلطان مبارز الدين محمد بن مظفر شهرت يافت و خواجه شيخ ساوه ( ؟ ) ملازم او بود ، و تمام بدعتها در عراق و فارس او دفع كرد . و او را به « موعود بالمائة السابعة » 20 نسبت كرد . چون از تبريز بازگرديد باصفهان آمد .
پسران او شاه شجاع و شاه محمود و امرا اتفاق كردند و او را بگرفتند و ميل كشيدند و كور شد . مملكت قسمت كردند و در احدى و ستين و سبعمائه بود . آخر در ميان برادران وحشت افتاد و محاربهء بسيار واقع شد و شاه شجاع برادرزادهء خود را - يحيى بن مظفر - بگرفت و در قلعهء سربند « 2 » شيراز محبوس كرد ، و كوتوال قلعه را با شاه يحيى اتفاق افتاد و او را خلاص نمود و متوجه يزد شد . جمعى او را باندرون شهر بردند و يزد در تصرف كرد و عمارات بسيار كرد و ايوانى
هامش
( 1 ) - كذا در نسخ ، شايد : جواب
( 2 ) - اصل در نسخ : بندر