روايت جهشيارى هم با صراحت بيشترى بيان شده ورود در خدمت ديوان و رسيدن به مقام دبيرى بوده كه طبق آيين آن زمان اختصاص به فرزندان كسانى داشته كه در همين طبقهء دبيران بودهاند ؛ و اين نكته كه مراد كفشگر دبيرى فرزندش بوده نه صرفا به مكتب رفتن و درس خواندن او ، از ابيات فردوسى در بيان گفتهء بزرجمهر به انوشروان و پاسخ او نيز نمايان است . « 1 » نوشتهء ابن بلخى هم بر
هامش
چو بىمايه گشتى يكى مايهدار * وزان آگهى يافتى شهريار ،
چو بايست برساختى كار اوى * نماندى چنان تيره بازار اوى
همان كودكش را به فرهنگيان * سپردى چو بودى از آهنگيان
به هر برزن اندر دبستان بدى * همان جاى آتشپرستان بدى( ج 7 ، ص 7 - 1986 )
و همچنين در زير عنوان « اندرز كردن اردشيرمردمان را » اين ابيات آمده :همه گوش داريد پند مرا * سخن گفتن سودمند مرا
زمانى مياساى از آموختن * اگر جان همىخواهى افروختن
چو فرزند باشد ، به فرهنگدار * زمانه ز بازى برو تنگدار( ج 7 ، ص 1991 ) .
( 1 ) . آن ابيات چنين است :يكى آرزو كرد موزه فروش * اگر شاه دارد بگفتار گوش
فرستاده گويد كه آن مرد گفت * كه شاه جهان با خرد باد جفت
يكى پور دارم رسيده به جاى * بفرهنگ جويد همى رهنماى
اگر شاه باشد بدين دستگير * كه اين پاك فرزند گردد دبير ،
ز يزدان بخواهم همى جان شاه * كه جاويد بادا سزاوارگاه
به دو گفت شاه اى خردمند مرد * چرا ديو چشم تو را خيره كرد
برو همچنان بازگردان نَثَر * مبادا كزو سيم خواهيم و زر
كه چون كفشگر بچه گردد دبير * هنرمند و با دانش و يادگير ،
چو فرزند ما برنشيند به تخت * دبيرى ببايدش پيروزبخت ،
هنر نايد از مرد موزهفروش * سپارد به دو چشم بينا و گوش ،
به دست خردمند مرد نژاد * نماند جز از حسرت و سرد باد
شود پيش او خوار مردمشناس * چو پاسخ دهد زو نيايد سپاس
به ما بر پس از مرگ نفرين بود * چو آيين اين روزگار اين بود( شاهنامه ، ج 4 ، ص 544 ) .