امام صاين الدين است ، رحمه اللّه ، و در نشر طريقت و بيان حقيقت و سلوك راه دين
هامش
و اكابر كرام و اما جد عاليمقام در ركاب او پياده دويدندى ، و قد توفى بالبخارا فى سنة تسع و خمسين و ستمائه .
روزى شيخ سيف الدين بجنازهء درويشى حاضر شد ، گفتند شيخا تلقين فرماى ، پيش ميت آمده و اين رباعى فى البديهه گفته ، خواند :
رباعىگر من گنه جمله جهان كردستم * لطف تو اميدست كه گيرد دستم
گفتى كه بوقت عجز ، دستت گيرم * عاجزتر ازين مخواه كاكنون هستمو لههر شب بمثال پاسبان كويت * ميگردم گرد آستان كويت
باشد كه برآيد اى صنم روز حساب * نامم ز جريدهء سگان كويتو لههرچند گهى ز عشق ، بيگانه شوم * با عافيت آشنا و همخانه شوم
ناگاه پرى رخى به من درگذرد * برگردم ازين حديث و ديوانه شومو اين رباعى اگرچه ازوست ، در ديوان مولانا جامى يافتم :بگذر بديار يار ، اى پيك شمال * بر خاك رهش بجاى من ديده بمال
ور قصهء حال من كند از تو سؤال * قل مات من الهجر على اصعب حال*از ديده سرشك خون چكاند غم تو * بيگانه و آشنا نداند غم تو
دردت كشم و زهر غمت نوش كنم * تا از پس من بكس نماند غم تو*تا كى بود اين جور و جفا كردن تو * بيهوده دل خلايق آزردن تو
تيغست بدست اهل دل خونآلود * گر در تو رسد خون تو در گردن تو*ها مردا ! هوى ، ها جوانمردا ! هوى * مردى كنى و نگاهدارى سر كوى
گر تيغ آيد چنان كه بشكافد موى * زنهار كه از دوست مگردانى روى*اى نالهء پير فوطهپوش از غم تو * وى نعرهء رند باده نوش از غم تو
فرياد و فغان ميفروش از غم تو * در ميكدهها جوشوخروش از غم تو« عرفات »