بترس از زبردستى روزگار .
فى الجمله متألم شدم حقا و حقا چرا كه به همهحال به كار ما مىآمدى . حضرت شيرزاد ! تو پادشاه نديدهاى ! يك عقل ديگر اينكه با قرار گرفتن رشت ، مصلحت ما اينست كه كوچسفهان را از تو به غير ندهم . اى جوان عاقل ! الكائى كه دو وارث دارد ، تا يكى نشود چون قرار مىگيرد ؟ اين است هزار كتاب از افواه شنيدهام كه پيرحسن خوناجائى از تو رنجيده طور است . زنهار كه با درويشان به ادب باشى و نوعى كنى كه لايق ايشان باشى . نظم :
به آزار مردم دليرى مكن - * كه آزرده گردى ز چرخ كهن .
گرچه حيف بود كه اين نصيحت به تو بنويسم ، اما چونكه به كار ما مىآمدى ، نوشتم . قدر اين نصيحت بدار و دل از كوچسفهان بردار .
بر ما قربة الى اللّه واجب شده است ، بواسطهء صلاح فقرا كوچسفهان را از تو گرفتن ، نه بواسطهء خواهش نفس و هوا . من دولت و عنايت از حضرت جل و علا مىخواهم نه بوسيله عمرو و زيد و شيرزاد و ديوزاد و پلنگزاد . بيت :
درگه خلق همه بند و فسون است و فسوس - * كار درگاه خداوند جهان دارد و بس .
آن اول سخن و اين آخر سخن .
مرا حضرت حقتعالى از كرم كامل خود رتبهء معقول فهمى و معقولنويسى بدهاد و السلام على محمد و آله الامجاد .
گفتار در بيان آمدن ابراهيم خان و شيرزاد سلطان به جانب بيهپس به رفاقت سرداران بيهپيش