يك ( 177 - پ ) در مقام سلام بر ديگرى سبق جسته تا جناب قاضى « 1 » نخست به رفع حاجت « 2 » او پردازد . حجّاب بارگاه ، امرا و سادات و قضات و وزرا و اكابر را هر يك « 3 » در مقام خويش نشانده « 4 » و خبر انتظار ايشان به قاضى رسانيده .
و قاضى اكثر اوقات با طايفهاى از شعراى دون كه پيوسته بادپيماى باديهء
أَ لَمْ تَرَ أَنَّهُمْ فِي كُلِّ وادٍ يَهِيمُونَ
[ اند ] [ 26 / 225 ] نشسته و در به روى همه كس بسته بود . اگر كار همه عالم به مقطع هلاك رسيدى ، قاضى انتظار اتمام مطلع دردناك كشيدى و اگر نزد همهء جهان مهزل نمودى « 5 » در پى سرانجام غزل بودى و چه مناسب حال اوست آنچه گفته :
[ بيت ]
زير لب خندند ، هر [ سو ] خلق بر رسواييم * دانم و نادان كنم خود را ، زهى داناييم
و فى الواقع طبعى « 6 » بغايت لطيف و خيالى بسيار شريف ظريف داشت . خداوند كلامى « 7 » رزين مرغوب و در طرز غزل صاحب اسلوب بود . خيالات عالى نازك بر انگيختى و به شهد سخن شيرين زهر فراقيّات و مويه گريها در آميختى . بديههاى همچو زلال سلسال كه عذوبت آن آب بوستان بردى و سلاستش رونق روى گلستان آوردى . در طرز غزل « 8 » شعار اشعار سعدى و حافظ ساخته و نام خسرو از ديوان فصحا برانداخته و چون اشعار بلاغت آثارش در اقطار به مزيد اشتهار اختصاص دارد ، در تضاعيف اين كلمات به ذكر بعض مطالع و ابيات كه هنگام تحرير در خاطر حاضر است ، ( 178 - ر ) منقطع « 9 » نموده شد .
مطلع « 10 »
زمانه عهد « 11 » نداند فلك وفا نكند * خوش آنكه ساغرِ عشرت زِ كف رها « 12 » نكند
هامش
( 1 ) .F: جنابش .
( 2 ) .P: حاجات .
( 3 ) .F: يك + را .
( 4 ) .P: نشانيده .
( 5 ) .F: بودى .
( 6 ) .F: طبع .
( 7 ) .F: كلام .
( 8 ) .P: اشعار .
( 9 ) .F: مقطع .
( 10 ) .P: بيت .
( 11 ) .P: لطف .
( 12 ) .P: جدا .