خوان ملاحت تو بگستردهاى * با « أنا املَح » نمكى خوردهاى
باب سيوم ، شجاعت و قوّت بازوى مردى : در معركهء شجاعت ، رستم سر افكندهء ستم تيغ او و در مصاف بسالت بيژن اسير حملهء بىدريغ اوست . نيزهاش تيغ كوه « 1 » را به خاك اندازد و همچو رُمح شعاع در سينهء صبح چاك اندازد . تيغش دريايىست كه گوهر آن از جواهر نفوس ناطقهء اعدا مهيّا گشته يا سمايىست كه هر كوكب جوهر از او به سر حدّ بلاد ظفر و مراد راهنما گشته . تيرش الفىست كه چون در عين اعداى ناكس نشسته ( 24 - ر ) پى مرگ را بديشان عيان نموده « 2 » و چون در بين « 3 » ايشان فتاده ، همچو غراب البين شدّت حالت يوم البين « 4 » را با ايشان بيان فرموده ، اين يك حرف است كه در قطع تقاطع « 5 » حروف كفاف هر كس است .
بيت مشهور
گفتم كه : الف ، گفت : دگر ، گفتم : هيچ * در خانه اگر كس است يك حرف بس است
كمانش نونىست كه در ظلمات « 6 » معركه جهت نجات ، انين « 7 » تسبيح ذو النون از او شنوند ، و چون نون « 8 » دوات اقلام ، سهام برات جواز « 9 » ارواح از او به سر حدّ بلاد اشباح اعدا برند .
گرزش مرغىست كه فارغ بال در هواى معركه با شش پر همراه طايران « 10 »
أُولِي أَجْنِحَةٍ
[ 35 / 1 ] در پرواز است و كوپالش در ميان سلاح به سركوبى دشمنان بىفلاح سرافراز :
در وصف شجاعت « 11 »
ز رستم به مردى برآرد دمار * بپيچد « 12 » سَرِ دستِ اسفنديار
اگر گيو و گودرز ، اگر بيژن است * گه مردى « 13 » ، او چو پيره زن است
هامش
( 1 ) .P: كوه تيغ
( 2 ) .P: نمود
( 3 ) .P: ما بين
( 4 ) .P: يوم الدّين
( 5 ) .P: مقاطع
( 6 ) .P: گلستان
( 7 ) .P: امين
( 8 ) .P: خون
( 9 ) .P: جوزا
( 10 ) .P: بر همه طيران شوند
( 11 ) .P: شعر
( 12 ) .P: بپيچيد
( 13 ) .P: مردن