من آن زنم كه همه كار من نكوكارى است * به زير مقنعهء من بسى كلهدارى است
نه هر زنى به دو گز مقنعه است كدبانوى * نه هر سرى بكلاهى سزاى سردارى است
جمال طلعت خود را دريغ ميدارم * ز آفتاب كه آن شهر گرد بازارى است
درون پردهء عصمت كه تكيهگاه من است * مسافران صبا را گذر بدشوارى است « 1 »
رباعى در باب شاخ نبات
آن روز كه در ازل نشانش كردند * آسايش جان بيدلانش كردند
دعوى لب نگار ميكرد نبات * ز آن رو ، دو سه سيخ در دهانش كردند « 2 »
* * *
بر لعل كه ديد هرگز از مشك رقم * بر غاليه بر نوش كجا كرد ستم ؟
جانا اثر خال سيه بر لب تو * تاريكى و آب زندگانى است بهم
هامش
( 1 ) - در بعضى نسخ اين ابيات اضافه است :به هركه مقنعهاى بخشم از سرم گويد * چه جاى مقنعه ، تاج هزار ديناريست
طناب چنبر زن گشته باد مقنعهاى * كه تار آن نه ز مستورى و نكوكاريست
من آن شهم ز نژاد قرا الغ سلطان * ز ما برند اگر در جهان جهانداريست( 2 ) - در مواهب الهى :دعوى لب چو قند او كرد نبات * در مصر سه سيخ در دهانش كردند