كه در كتب قديم ما ياد آن بسيار آمده است ، و شعرباف بايد همان « شارباف » بوده باشد . بيهقى در تاريخ خود بارها از « شار » نام برده ، از جمله ، غلامانى كه على بن عيسى به هديه از خراسان فرستاده بود ، « همه نيكوروى بودند و شارهاى قيمتى پوشيده . . . و كنيزكان شارهاى باريك در سفطهاى نيكوتر از قصب » ( تاريخ بيهقى چاپ دانشگاه مشهد ص 537 ) .
فردوسى گويد ( داستان زال و رودابه )
يكى چارهء راه ديدار جوى * چه باشى تو بر باره و من به كوى ؟
سپهبد بگفت و پريرخ شنود * ز سر شعر گلنار بگشود زود
كمندى گشاد او ز سرو بلند * كه از مشك زان سان نه پيچد كمند
خم اندر خم و مار بر مار بر * بر آن غبغبش نار بر نار بر
فرو هشت گيسو از آن كنگره * به دل زال گفت : « اين كمندى سره ! »
ز مشك و عبير است يا خود ز موى * كه افكند آن ماه خورشيد روى
پس از باره ، رودابه ، آواز داد * كه اى پهلوان بچهء گرد زاد
كنون زود برياز و بركش ميان * بر شير بگشاى و چنگ كمان