هركه كَشَد جرعه ز شهد حيات * نوش كند زهر ز كأس ممات
كنج لحد همنفس مار و مور * تا دم مهلت گه يوم النشور
مىكشد از جاذبهء كهربا * شد نفس گور دم اژدها
گر بخورد مغز كسان باك نيست * خاك كم از افعى ضحّاك نيست
خون كسان را پى هم روز و شب * پاك خورد خاك بمالد به لب
راقم از اين عُجب و ريا پاك باش * پيشتر از خاك شدن خاك باش
گِرد سرافرازى و آزادگى * خاك صفت باش به افتادگى
ياد عزيزان تو بكن هر نفس * تا كه ز بعد تو كند ياد كس
نثر راقم مسجّع است و مقفّى و كمى به مغلقنويسى متمايل است اما در شرح و توصيف چيرهدست است .
راقم در سرودن اشعار طبعى توانا دارد . دو سوم اشعار متن اين كتاب از خود اوست .
بيشتر ابياتى كه متعلق به اوست با ذكر « لمؤلفه » مشخّص شده است ولى در پارهاى از آنها ذكرى از سراينده ندارد . ابياتى كه او سروده است بيشتر مثنوى و در بحر تقارب است .
گاهى راقم ماده تاريخ نيز مىساخته ، چنان كه در مقدمه گويد : « و اين نوع تاريخ را « تاريخ تام » گويند و اين نزد فضلا بسى مستحسن است چنان كه راقم اين سواد در بعضى از تاريخات وفات و غيره گفته » ( همين كتاب ، ص 1 ) .
به مطلبى كه ضرورت دارد درينجا اشارت برود دربارهء رابطهء فرزندى راقم - مؤلف كتاب - و همچنين جدّ او مولانا محمود گيلانى است . در همين كتاب مىنويسد :
« راقم سواد هيچمدان را كه چون طفل نوباوهء دبستان ، بياض لوح ضميرش از رقم فضل و هنر ساده و پيش برقتازان آتش عنان ميدان معانى ، چون كودك نىسوار پياده و از ياد معلم عقل پوشيده و پنهان ، بلكه از لباس خرد عارى و عريان ، به چند واسطه نسبت فرزندى است با آن ملجأ و ملاذ عالميان « حضرت مولانا عصمت اللّه » هرچند نسبت دادن به فرزندى عين بىادبى و كمال بىخردى « كمند ذرّه كجا ، قصر آفتاب كجا » مگر از آن شجرهء پرثمر علم ، شاخچهء پستى كه از نسيم عميم بهار فضل مأيوس و محروم دميده و از صرصر خزان جهل خشك و بىبرگ در مقام خويش گرديده و يا ريشهء فسرده كه نمى از ترشّح بحر بىكران علم و هنر نرسيده ، بلكه نسبت اين عدم به آن ملك مصداق كريمهء