قطعه :
اى فريدون شه ترحّم بِه به اهل روزگار * [ 570 ] جاودان در روزگار از حكمرانى بايدت
نيست باقى پادشاهى ترا جز تخت و تاج * تاج و تخت از مهر و ماه آسمانى بايدت
باغ و گلزار جهان را باغبانى چون تو نيست * هان كمر بر بند كاينك باغبانى بايدت
پرفشان كن شاهباز شوكتت را بر سپهر * در هواى صيد دولت پر فشانى بايدت
ملك جم بىپاسبان بود اين خديو روزگار * گرچه خود شاهى و ليكن پاسبانى بايدت
مدتى باد خزان اين باغ را پژمرده داشت * چارهء بىمهرى باد خزانى بايدت
تربيت از مهر با هر نهالِ اين چمن * احتياط افزون ز باد مهرگانى بايدت
زندگى اهل ولايت را نظامى ده درست * سالها در اين ولايت زندگانى بايدت
همّت نيكان ترا آورد در اين سرزمين * با عموم نيكخواهان خوشبيانى بايدت
باطن خاصان به كار آيد در اين ره بىگمان * كس نكرد اين كار ، رفع بدگمانى بايدت
داشت برپا از لعينى چارقطب روزگار * اين زمان اندر تلافى آنچه دانى بايدت
اى نخستين عقل آورد از تعيّن از تعب * با چنين قطب دعاگو مهربانى بايدت
جانفشانِ تست طرز جانفزايى لازم است * ميهمان تست طرز ميزبانى بايدت
ارمغانى ، جانفشانى را چه آوردى بيار * در ازاء جانفشانى ارمغانى بايدت
كارها اندر نظر دارد براى اقربا * در رواج كار هريك كاردانى بايدت
زان ميان يك تن منم از صدمهء ظالم تباه * التفاتى بيشتر با اين فلانى بايدت
نصفى افزون رفته است از سال و مرسومم به جاست * چاكر شه را عنايت جاودانى بايدت
دردها بسيار از حكّام سابق در دلم * درد دل را چاره از لطف نهانى بايدت
دستى از همّت به سوى خاورى مىكن دراز * وام خواهان مرا كوتهزبانى بايدت
هرچه با ما مىكنى ز اجداد ما گيرى عوض * كامبخشى كن شها گر كامرانى بايدت
خواهم از گردون كه بهر دفع ضحّاك ستم * چون فريدون آن درفش كاويانى بايدت
ششم : نوّاب اسكندر ميرزا است كه در تحصيل كمالات با شوقى بىمنتها . در عربى و خطاطى فى الجمله مهارتى دارد و اوقات را در دار السلطنهء تبريز به فراغت