ظلم را هم غايتى اى آسمان كجمدار * جور را هم آخرى اى روزگار خاكدان
دودمانى را كه بينى كامران و كامياب * بگسلانى رشتهء جمعيّت آن دودمان
تندباد مرگ سردادى به باغ زندگى * زان ميان انداختى نازك نهالى نوجوان
رفت از باغ شهنشه گلبنى ور رفتنش * نونهالان رياض سلطنت اندر فغان
گلبن ناكام سلطان بيگم حورانژاد * آن همايون دخت داراى ملايك پاسبان
وه چه دختر ، مهر برج داور گردون قرين * وه دختر ، درّ درج خسرو صاحبقران
هرچه عصمت در خيال آيد ازو بودى عيان * هرچه عفت در گمان گنجد درو بودى عيان
بىكسان را خواستار و مفلسان را غمگسار * اصدقا را دوستدار و اقربا را مهربان
حظّى از گيتى نبرده پا كشيد از اين سراى * كامى از دوران نديده دست شست از اين جهان
در غم آن زهرهء زهراى برج سلطنت * زهره را بربط پريشان مشترى را طيلسان
از براى اين مصيبت بزمها آراستند * هر يك از اخوان او در هر بلادى حكمران
كشورى اندر عنا از اين عناى ناگوار * عالمى اندر بلا از اين بلاى ناگهان
شد چو از خرگاه شاهى در رياض روحبخش * رفت چون ز ايوان سلطان در جنان جاودان « 1 »
از پى تاريخ فوتش خاورى گفتا كه باد * جاى سلطان بيگم از ايوان شاهى در جنان
نهم : غازهء رخسار صباحت و گوهر عمّان ملاحت گوهر ملك خانم از صدف بطن والدهء معظمهء حضرت وليعهد مغفور . گوهرى است يكتا و پيوسته در ملك آذربايجان در حجر تربيت برادر خجسته اختر ، تربيتآرا . در بدايت حال ، به عقد ازدواج محمد امين خان دولّوى قاجار نسقچىباشى دربار فلكمدار درآمد و به سببى از اسباب كه قصهء حصولش چون نقش بر آب بود ، ايّام ازدواج سرآمد . بعد از انقضاى ايّام مانعه ، جناب ميرزا ابو القاسم فراهانى قائممقام صدارت عظمى با او قرين گشت و به سبب سعادت اين قران ، كوكب طالعش از اعلى درجهء شرف به چندين پايه درگذشت . پس از رحلت خاقان مغفور كه قائممقام مذكور از قهر قهرمان دوران مطرود و مقتول گرديد ،
هامش
( 1 ) . به جز بيت آخر ، ابيات ديگر در تذكره خاورى وجود ندارد .