بزم دوران را كَفَش خوانى بود آراسته * كاندران گسترده نعمتهاى الوان كرم
شحنهء جودش برون تا كرده دست از آستين * كرده است امساك را پا بست زندان كرم
ثبت چون در دفتر ايجاد شد نام جهان * گشت نام ناميش عنوان ديوان كرم
بس كه مىبخشد دُر و زر از كرم اكنون ز عجز * دستها دارند بحر و كان به دامان كرم
[ 518 ] چون طبيبى شد كه بيماران درد آز را * ايمنى از درد مىبخشد به درمان كرم
هركه را بينى وجودش زنده هست از جان ولى * زنده دايم از وجود وى بود جان كرم
دست او آمد گرانتر عقل باهم چون نهاد * كان و دريا را و دستش را به ميزان كرم
سيم و زر هر دم دو دست او به رغم هم دهند * گوييا بستند باهم عهد و پيمان كرم
كاروانها دايم از ملك كف او مىبرند * سوى شهر آرزو جنس فراوان كرم
مطلع ثانى :
اى دبيرى كت بود اندر دبستان كرم * حاتم طائى يكى طفل سبق خوان كرم
هست گوهر بخش طبعت بحر عمان عطا * هست لؤلؤ بار دستت ابر نيسان كرم