او در بليّهام سپرى بود پيش روى * برتافت روى از من و من بىسپر شدم
پروازم از هواى تو اى شاهباز قدس * رفتى تو در فراق تو بىبال و پر شدم
از فرّ قدرت تو كه با زور فرّ بدم * وز چشم همّت تو كه صاحبنظر شدم
چون بىنشان شدى تو مرا نام گشت گُم * بگذشت آن زمان كه به عالم سمر شدم
گوش از پى شنيدن حرف تو بود و بس * خاموش چون شدى تو من از گوش كر شدم
ماند از طلوع كوكب اقبال خاورى * از خاوران گذشته سوى باختر شدم
قطعه [ اى ] در تاريخ وفات
دريغا ز فتحعلى شاه راد * كه مُرد و ز ايّام نيكى ببرد
ز شاهان گيتى ندانم كسى * كه با او به مردى توانم شمرد
به ايوان يكى نورافزاى شيد * به ميدان يكى نام بردار گُرد
به عهد خود از صيقل عدل و داد * ز آيينهء دهر ظلمت سترد
بسنجيدهام عقل او با جهان * جهان خردسالى و او سالخورد
به ملك سپاهان جنّت مثال * كه آرايش هر بزرگ است و خُرد
بياراست قامت كه آيد به بار * به آرايش لشكر ترك و كُرد
به گاه خراميدن از پا نشست * چو آتش كه از آب برجا فسرد
بزد آهى و تن به بستر نهاد * بشد شاهى و جان به جانان سپرد
شهى را كه بُد دست و پاى هژبر « 1 » * گهِ پايدارى دم دستبُرد
نه قدرت كه دستى تواند فشاند * نه قوت كه پايى تواند فشرد
چه جانها كه گيتى ازين غصه داد * چه خونها كه دوران درين قصه خورد
به هر كام شكر همه زهر زهر * به هر جام صهبا همه دُرد دُرد
به تاريخ او زد رقم خاورى * به صد آه فتحعلى شاه مُرد
هامش
( 1 ) . مجلس و ملى : « هزبر »