بلرزم چون كه ياد آرم ز ياران * چو گنجشكى كه لرزد روز باران « * »
سال 1323 سالى بود كه مرحوم عباس اقبال آشتيانى موفق به گرفتن امتياز مجلهء يادگار گرديد و خداى داند كه چه شوروشوقى داشت ، گويى در پوست نمىگنجيد كه بعد از سالها نشريهاى دارد و مىتواند مسايل ادبى و تاريخى و اجتماعى كشورش را كه از ته جان و بن دندان دوست مىداشت ، به هموطنان خويش عرضه كند و آنان را به مفاخر و مآثر ملى خويش آگاه كند . از همان روز نخست ، من كه در آن تاريخ طلبهء كوچكى بودم - و هنوز نيز همان طلبهء كوچك و ناچيزم - با حقوق 120 تومان به عضويّت هيأت تحريريهء مجله درآمدم و در دفتر مجله مستقر شدم و به خدمت ناچيز خود در زمينه ادب و تاريخ ، خاصه از طريق روزنامهنگارى آغاز كردم ، اما تصور نرود كه عناوين « هيأت تحريريه » و « دفتر مجله » همان چيزى است كه امروزه در اذهان و افواه شايع است ؛ هيأت تحريريه يادگار ، همين ما دو نفر بوديم ، يعنى مرحوم اقبال آشتيانى و ديگر من ناچيز و ديگر هيچ ، و پيداست كه در اين ميان بار سنگينى كار ، از نوشتن مقالات و جواب پرسش خوانندگان و خواندن مقالات وارده و امثال آن بر دوش اقبال آشتيانى بود و من كارهاى كوچك و سطحى از قبيل خواندن مقالات و تنظيم مطالب و تصحيح اخبار مطبعه را مىتوانستم انجام دهم و دفتر مجله هم باريكهاى بود به عرض يك ميز ، كه از يك اتاق بزرگتر در روزنامهء اطلاعات با ديوارهاى چوبى ، تا نزديك سقف ، جدا شده بود بهطورىكه يك ميز در عرض اين اتاقك يا الونك بيشتر جاى نمىگرفت و يك ميز هم در طول اتاقك و اين دفتر مجلهء يادگار بود .
امروز كه چشم بر هم مىنهم و به آن روزهاى رفته مىانديشم بىاختيار اشكم جارى مىشود ، زيرا از آن همه بزرگان و عزيزانى كه مشوق من بودند هيچكس
هامش
* در ويس و رامين فخر الدين اسعد گرگانى بيت زير آمده است :بلرزم چون بينديشم ز هجران * چو گنجشكى كه تر گردد ز بارانكه گويا از اين شعر عربى گرفته شده :و إنّى لتعرونى لذكراك هزّة * كما انتفض العصفور بلّله القطر( يادآورى استاد ارجمند آقاى دكتر مهدى محقق است ، از ايشان صميمانه سپاسگزارم ) .