قدوهء سادات زمن را به سمع قبول نشنود و با خواص خويش مشورت كرده جازم شد كه به صرصر بيداد ، شمع شبستان ولايت را منطفى سازد و به دست تعدى يوسف مصر هدايت را از اوج جاه به چاه هلاك اندازد . هرچند كه جسد روزگار از ظهور اين فتنه مىلرزيد و رخسار خورشيد از نهيب اين آشوب زرد مىگرديد ، اما امير خان به تخيلات نفسانى و تسويلات شيطانى همان روز كه چهارشنبهء هفتم رجب بود به وقت نصف النهار ، قاسم مهردار را به قلعه فرستاد تا به خبه ، آن نخبهء آل خير العباد را هلاك ساخت و از عقوبت جبار منتقم - عز اسمه - نينديشيده خود را در ورطهء خصومت حضرت رسالت - عليه السلام و التحيه - انداخت :
دريغ آن نقابت قبابى كه بود * دلش كان علم و كفش بحر جود
دريغ آن صدارتپناهى كه مهر * به خاك ره او همى سود چهر
دريغ آنكه بود از علوّ نسب * سر دودمان رسول عرب
دريغ آنكه از فيض انعام عام * دل خلق را شاد كردى مدام
دريغ آنكه بود از وفور كمال * عطابخش اصحاب جاه و جلال
دريغ آنكه بودى ز خلق حسن * نوازندهء واقفان سخن
دريغ آنكه از بهر فكر صواب * عيان ساختى سلك درّ خوشاب
دريغ آنكه در زير چرخ كبود * به فضل و هنر مثل او كس نبود
دريغ آنكه چشم فلك بعد از اين * نبيند نظيرش به روى زمين
چه گويم كه متوطنان بلدهء هرات را از حدوث آن واقعهء هائله چه مقدار اضطراب دست داد ، چه نويسم كه افاضل و سادات را از وقوع آن حادثهء شامله چگونه مصيبتى اتفاق افتاد :
گفتم كه ز قصه مشكلى بنويسم * وز درد فراق حاصلى بنويسم
كو دل كه از آن حال غمى شرح دهم * كو دست كز آن درد دلى بنويسم
حقا كه اگر كوه از آن اندوه متزلزل گشتى جاى آن بود و اگر سپهر از حيرت از حركت بازايستادى غريب نمىنمود :
تا ديده ديد واقعه زين صعبتر نديد * دل كين خبر شنيد كسش با خبر نديد