گر برفلك نسود سر از جاه و حشمتم * روى نياز پيش توام بر زمين بس است
گو در رخم مباش از آزادگى نشان * داغ غلامى تو مرا بر جبين بس است
در سلك بندگان كمين و سگان خويش * ره دادهء مرا شرف من همين بس است
ما را چه حدّ آنكه نشينيم با حبيب * هستيم با سگان درش همنشين بس است
ز آشوب روزگار حقيرى پناه تو * ظل ظليل خواجهء دنيا و دين بس است
و ايضا اين معما به اسم ملك از جمله معميات آن جناب است :
در هجر تو هست اى به رخ مطلع نور * صد داغ به جان عاشقان رنجور
بنما رخ ماه خويش تا كى باشند * زان زلف و كلاله داغداران مهجور
( جزو 3 ، ج 3 ، ص 350 )
مولانا نور الدين هلالى « 1 »
زبدهء شعراى زمان و عمدهء بلغاى دوران است و قصايد و غزليات و مثنوياتش اكثر اوقات در كمال سلاست و بلاغت بر صفحهء ظهور مىآيد . پرتو اهتمام آن جناب بر مطالعهء بعضى از متداولات نيز تافته و به جودت طبع و حدت ذهن در ميان فرق انام اشتهار تمام يافته . از نتايج افكار او شاه و درويش و صفات العاشقين و ليلى و مجنون و ديوان غزليات مشهور است و اين مطلع كه نوشته مىشود بر السنه و افواه مذكور :
اى كه مىپرسى ز من كان ماه را منزل كجاست * منزل او در دلست اما ندانم دل كجاست
و اين رباعى نيز از جملهء منظومات آن جناب است كه :
آنى كه تمامت ز نمك ريختهاند * ذرات وجودت ز نمك بيختهاند
هامش
( 1 ) . در خطى : « بدر الدين » .