بر احوال « 1 » وقايع حسن صبّاح كه ايشان آن را سرگذشت سيّدنا خوانند آنچ مقصود « 2 » بود و مناسب سياقت اين تاريخ نقل افتاد و آنچ مصدّق و محقّق بود ايراد كرده شد ،
نسبت « 3 » او بقبيلهء حمير « 4 » انتما « 5 » كرده است ، پدر او از يمن بكوفه آمد و از كوفه بقم و از قم برىّ ، آنجا متوطّن گشت و حسن صبّاح آنجا در وجود آمد
اصلت ز قاينست « 6 » و نشستت بكوشكك « 7 » * اى خام قلتبان تو بجيلان « 8 » چه مىكنى
هامش
( 1 ) كذا فى جميع النّسخ الخمس بدون واو عاطفه ،
( 2 ) رشيد الدّين نيز اين كتاب را يعنى « سرگذشت سيّدنا » را بدست داشته و خلاصهء از آن را ( نه عين آن را بتصريح خود او ) در جامع التّواريخ درج نموده است ولى منقولات او از آنكتاب بمراتب مفصّلتر است از منقولات جوينى ، و گويا جوينى بواسطهء فرط تديّن و تصلّب او در عقيده اين كتاب را كه بالطّبع در نظر او از كتب كفر و ضلال محسوب ميشده با كمال كراهيت و تنفّر قلب به كار ميبرده است ، و لهذا مىبينيم كه بحدّ افراط بتلخيص و اختصار آن كوشيده و حتّى المقدور باقلّ ما يمكن از آنكه براى فهم تاريخ « ملاحده » ضرورى بوده اقتصار كرده است ،
( 3 ) كذا فى آ ج ز ، د : نسب ، ح : نسب ،
( 4 ) كذا فى ج ح ، آ بدون نقطه ، د ز : حميرا ،
( 5 ) كذا فى ز ، آ ج ح بدون نقطه ، د ندارد ،
( 6 ) كذا فى ز و مجمع الفصحا و هفتاقليم ، آ : قاينست ؟ ؟ ؟ ، ح : فانت است ، ج : ممانيست ؟ ؟ ؟ ، د اين بيت را ندارد ، از جمله ابياتى است از كوشككى قاينى از شعراء عهد سلطان سنجر و مخاطب خود شاعر است ، رجوع كنيد بهفتاقليم در عنوان « قهستان » ، و مجمع الفضحا ؟ ؟ ؟ ج 1 ص 488 ،
( 7 ) كذا فى ز و هفتاقليم و مجمع الفصحاء ، آ : بكوشلك ، ح : بكوشك ، ج : ز كوحلك ،
( 8 ) كذا واضحا ( با جيم و ياء مثنّاة تحتانيّه ) فى ج ز ط ل و هفتاقليم ، آ : بحيلان ، س : بحيلان ، ح بدون نقطه ، م و مجمع الفصحا : بختلان ( با خاء معجمه و تاء مثنّاة فوقانيّه ) ، از سياق ابيات به نظر ميآيد كه اين اخير گويا اقرب بصواب باشد ،