يك ضرب خنجر رشتهء حيات آن مغرور را « 1 » از هم گسيخت و بعد از تبادر « 2 » ايالت پناه مزبور « 3 » به اين امر چند نفر از غازيان مثل امام ويردى بيگ چوله و غيره كار آن ناتمام « 4 » را به اتمام رسانيدند و نقدى خان كه بعد از قتل جانى خان مزبور در پناه « 5 » بىوجودى پنهان مانده بود ، از ملاحضهء اين حال آغاز نوحه و زارى و تأسف و سوگوارى نموده ، « 6 » ابدال بيگ چوله و چند نفر ديگر از غازيان متوجه شده ، « 7 » شمع حيات او را به آب تيغ درخشان خاموش ساختند و جمعى از عساكر منصوره مأمور گرديدند كه ساير شركاى جانى خان را به قتل رسانيده ، سرهاى ايشان را به درگاه فلك پيشگاه [ گ 179 آ ] حاضر گردانند . « 8 »
عرب خان و عباسقلى بيگ « 9 » و على ميرزا بيگ در اصل شهر دار السلطنهء اصفهان به ياسا « 10 » رسيدند و ابو الفتح بيگ جبّادار باشى در حين قتل قورچى باشى در ميدان « 11 » در دولتخانهء مباركه « 12 » حاضر بود ، « 13 » بعد از استماع اين اخبار به اميد آنكه شايد جانى بيرون « 14 » برد ، فرار بر قرار « 15 » اختيار نموده ، « 16 » غافل از اين معنى كه هركس به پا از اين آستان « 17 » گريزد ، به سر بازگشت مىنمايد . بالأخره جمعى كه از دنبال او رفته بودند ، آن مخذول را در قريهء برزآباد « 18 » قهاب كه از آنجا تا اصل شهر چهار فرسخ است دريافته ، به قتل رسانيده ، سر او به درگاه معلى آوردند ، و زينل خان بيگلربيگى كوه گيلويه ولد نقدى خان مزبور « 19 » به اسناد « 20 » آنكه از مقدمات مزبوره اطلاع داشت « 21 » و حقيقت را به عرض اشرف نرسانيده بود ، مقيد و محبوس گرديد و « 22 » مهديقلى بيگ
هامش
( 1 ) . مج : مقرو را .
( 2 ) . اساس : تباه . مج : + و پيش دستى .
( 3 ) . م ، مج ، ل ، د ، ده : مشاراليه .
( 4 ) . م : ناتمامى .
( 5 ) . م ، د : قورچى باشى در پناه . مج ، ل ، ده : قورچى باشى مزبور .
( 6 ) . م : نمود . د ، ده : نمود و . مج : مىنمود .
( 7 ) . م ، ل : آن ملعون شده .
( 8 ) . مر : - « گردانند » .
( 9 ) . مج : خان .
( 10 ) . مج : به پايان .
( 11 ) . اساس : ابو الفتح بيگ جبادارباشى در ميدان . م ، مج ، ل ، د ، ده : ابو الفتح بيگ در حين قتل قورچى باشى در ميدان .
( 12 ) . مج : - « مباركه » .
( 13 ) . م : بوده . مر : بودند .
( 14 ) . مج : بدر .
( 15 ) . مج : قرار بر فرار .
( 16 ) . م ، مر ، ده : نمود . د : كرد .
( 17 ) . م ، مج ، ل ، ده : ملايك آشيان . د : ملايك آستان .
( 18 ) . اساس ، د ، ل ، م ، مج ، مر : بزرآباد .
( 19 ) . م ، مج ، ل ، ده : - « مزبور » .
( 20 ) . م ، ل : به جهت .
( 21 ) . م ، مج : داشته .
( 22 ) . م : شد .