- به كار بودن به معناى فايده داشتن .
- در رفتن به معناى درون جايى رفتن ، به جايى رفتن .
- خود را ساختن به معناى خود را با چيزى مكيّف و نشئه كردن .
- حق گذاشتن به معناى حقگزارى ، سپاسگزارى .
- نيزهگزارى به معناى نيزهاندازى .
- ندانستگى به معناى ندانمكارى ، از روى سهو .
- زبون به معناى فاسد ، غير قابل استفاده .
- انگشت در كون بلا انداختن به معناى ايجاد زحمت و دردسر كردن ، جنگ و نزاع افكندن .
- خوشآميز به معناى خوشايند ، آنچه باعث خوشى و سرور گردد .
- سره به معناى پاك به عنوان صفت انسان : « تو مرد سرهاى » .
- درهم شدن به معناى ناخشنود و نااميد گشتن .
- انگشت به معناى زغال .
- بس آمدن به معناى كفايت كردن ، از عهده برآمدن ، جلو گرفتن .
- فرجى به معناى نوعى جبّه و بالاپوش .
- حكايت كردن به معناى برابرى كردن ، ادعاى همشأنى داشتن .
- دار المحل به معناى تختگاه ، مركز حكومت .
- دليل به معناى ادرار ، بول .
- صفّهء بار به معناى ايوانى كه مردم را در آنجا به حضور بزرگى يا اميرى اجازهء مىدادند ، بار مىدادند .
- خويش و پيوند به معناى خويشاوند .
- كار فرمودن به معناى به عمل و فعاليت واداشتن ، مبالغه در كار .
- به طبع به معناى از روى ميل و رغبت .
- نبايد به معناى سزاوار نيست ، مبادا .
- وامزده به معناى بدهكار ، وامدار ( براى مبالغه ) .
- شكيبيدن به معناى صبر كردن ، آرام گرفتن .
- ناسازى به معناى ناهماهنگى ، ناسازگارى .
- فروخانه به معناى زيرزمين ، طبقهء زيرين كه محل استراحت و خواب بوده است .
تاريخ برمكيان ( فارسى ) — صفحة 24
مساهمون: سيد صادق سجادى
ص٢٤