مىدارد خورسند « 1 » و راضى نيستيم . ربيع مىگويد كه من ايشان را گفتم كه اين معنى به فرصت عرضه داشت توان داشت ، اين زمان خليفه در خلوت آسوده است . ايشان گفتند كه لا و اللّه همين زمان پيغام ما را « 2 » به خليفه مىبايد برد كه فرصت برنمىگيرد . چون ايشان اين « 3 » بگفتند من خواستم تا بفرمايم سر پسران سليمان « 4 » را از تن جدا سازند كه در سر ايشان فسادى معاينه مىكنم . ايشان را چه محل باشد كه لشكر بر ايشان جمع گردند و اينچنين گستاخى كنند و ازين قسم پيامى به حضرت خليفه فرستند ؟
هارون الرشيد سوى ابو الحسن علوى بديد ، يعنى « 5 » حد عقل و كاردانى « 6 » فضل ربيع ديدى . بعد از آن فضل ربيع را فرمود كه برو و پيغام من بر ايشان برسان و بگوى كه هيچ شبهه « 7 » نيست كه در باب شما تغافل و تقصير بسيار كردهام و شما را در رنج داشتهام ؛ مرا به شما حاجت بيش از آن است كه جدّ و پدر مرا با شما بوده ، ازين سبب معذور داريد . من بعد غمخوارگيها كنم و شما را به آسايش و راحت رسانم . خاطر من كلّ الوجوه جمع داريد كه عذر تقصيرات گذشته بخواهم . فضل ربيع گفت اينچنين پيغام نرم چه لايق « 8 » آن چنان سر تابان باشد ؟ خليفه تفته « 9 » شد و او را دشنام داد و گفت ترا چه محل باشد كه آنچه من بفرمايم تو بر آن اعتراض كنى ؟ حكمت آن باشد كه من فرمايم و تو ندانسته به جواب مشغول شوى . برو « 10 » آنچه گفتم بديشان برسان . چون فضل بازگشت ، خليفه روى سوى من كرد و گفت حدّ عقل و دانش و رأى فضل ديدى ؟ اينچنين كس را به جاى جعفر و يحيى اشارت مىكردى « 11 » . فضل ربيع باز آمد و گفت پيغام به پسران سليمان كرد و سران لشكر رساندم . همه پسران از اسب فرود آمدند و سر بر زمين نهادند و اميدوار بازگشتند و گفتند ما همه بندگانيم . اگر ما را خليفه نيكو دارد از خداى تعالى « 12 » ثواب « 13 » يابد و اگر نيكو نپرورد « 14 » هم تا زندهايم جان را فداى او گردانيم . خوش شدند و در خانهء خود
هامش
( 1 ) . اساس : - « گرد . . . خورسند » .
( 2 ) . ك : ترا .
( 3 ) . ك : - اين .
( 4 ) . ك : سليمان كرد .
( 5 ) . ك : اعنى .
( 6 ) . اساس ، ك : كار .
( 7 ) . اساس : - شبهه .
( 8 ) . ك : بابت .
( 9 ) . ك : غصّه .
( 10 ) . ك : ترا .
( 11 ) . ك : بشارت مىكنى .
( 12 ) . اساس : - « از خداى تعالى » .
( 13 ) . ك : صواب .
( 14 ) . ك : و اگر نيكو پرورد نجست ( كذا ) .