كند و نه سرآمد كسى « 1 » در هنر گرديده كه بدان معتبر شود ، نه رأى صائب و نه فكر راست دارد « 2 » كه از آن ذات او مشرّف شود . تو مىدانى كه او درم و دينار را از صد شرف بالاتر « 3 » دارد و حرصى و حسدى غالب برو مستولى است « 4 » . تو او را به « 5 » از من نشناسى و مرا غم او در خاطرست كه او از آن ماست و ليكن اينچنين كسان را بزرگ گردانيدن و به جاه و مال سرافراز كردن غرض ملك حاصل نشود « 6 » ؛ و پادشاهان بزرگ چنين « 7 » گفتهاند كه اشغال خطير و مصالح بزرگ به كسانى بايد داد كه آن شغل و آن مصلحت به ذات او شرف گيرد و از فعل « 8 » و قول او غرض فرماينده حاصل شود و او از آن شغل بزرگ شود و مشرّف گردد ؛ چون از او « 9 » بستانند همچنان او خمول و محتشم ماند . من مىخواهم فضل او را وزارت دهم چه او را با معانى كه شمردم عداوت برامكه در دل متمكّن است ؛ امّا مىدانم كه كارهايى كه از ايشان آمده است ، صد يك آن بلكه هزار يك آن ازين نخواهد بود و شغل من لا اعتبار خواهد شد و فرمان و امر مراهم رونقى نخواهد ماند .
دريغ اين مشاورت كردن من با تو و محرم داشتن من ترا « 10 » درين كار . من خدمت كردم كه اندازهء دل من همين بود كه گفتم « 11 » .
چون خليفه سخن تمام كرد ، در حال فضل ربيع آمد و پيش خليفه عرضه داشت كه جمله سران لشكر با پسران سليمان كرد آمدهاند و پسران سليمان عرضه داشت مىدارند كه در ايّام گذشته پدر و جدّ خليفه ما را « 12 » نيكو مىداشتند و در ترفيه احوال ما « 13 » مبالغههاى بسيار مىكردند . « 14 » مگر ما ايشان را به كار مىآمديم و امير المؤمنين را به كار نمىآئيم ؟ الحال خليفه ما را دستورى دهد تا ما ترك چاكرى دار الخلافه گيريم و بر سر كار خويش شويم و ضيعتى « 15 » و زمين پارهاى كه داريم گرد زراعت آن برآئيم كه ما برين طريق كه خليفه
هامش
( 1 ) . ك : سرآمدگى .
( 2 ) . ك : - دارد .
( 3 ) . ك : بالا .
( 4 ) . ك : - است .
( 5 ) . اساس : - به .
( 6 ) . اساس : شود .
( 7 ) . ك : - چنين .
( 8 ) . ك : قلم .
( 9 ) . اساس : - او .
( 10 ) . اساس : آن را .
( 11 ) . ك : - « من خدمت . . . گفتم » .
( 12 ) . ك : پدر و جدّ ما را خليفه .
( 13 ) . اساس : - ما .
( 14 ) . ك : مبالغههاى بسيار نمودند .
( 15 ) . ك : - ضيعتى .