درهاى « 1 » درآمدن خصمان اطراف را به لشكر جّرار مسدود گردانى و از دشمنان در جميع « 2 » احوال باخبر باشى و از استقامت كارها به حضرت خلافت دايما عرضهداشت نمايى . بعد از آن اگر به عيش و طرب و شكار و صيد درآويزى مردمان عيبى نگيرند .
مهدى را اين سخن دلپذير آمد و هميشه خود را در آنچه او گفته بودى مشغول گردانيد . روزى با كوكبهء پادشاهى « 3 » سوار شده بود . قلعهاى بس بلند به نظر او درآمد .
خواست كه بر آن قلعه برآيد و تماشاى صيدگاه كند . صيدگاه بلند « 4 » ديد . خالد در برابر بود . همچنان با حشم و خدم « 5 » در آن قلعه شتافتند و خود با مقرّبى چند بالاتر برآمدند .
ناگاه نظر خالد به جانب شمال افتاد . گردى تيره « 6 » به نظر او « 7 » درآمد . مهدى را گفت كه گردى نيكو نيست . نبايد كه گرد لشكر بيگانه باشد و الّا امروز هيچ بادى نيست ، اين گرد از كجاست ؟ زودتر با لشكر پيشتر شويم . چون حشم مرتّب شده حاضر بودند ، فرمود كه پيشتر روند ، و چون يك فرسنگ پيشتر « 8 » رفتند ديدند ، كه آهو « 9 » و جانوران صحرايى از عدد بيرون به نظر درمىآيند . خالد گفت پيشتر بايد راند كه اين وحوش از لشكر خصم رميده مىنمايد ؛ و همچنان مىرفتند كه مخبران خبر آوردند كه ديلميان ساختهء حرب مىرسند . مهدى خواست تا باز گردد و لشكر جمع كند و جنگ را پيش گيرد « 10 » . خالد « 11 » برمك ركاب او بگرفت و گفت وقت حرب همين است . از راه دور مىرسند و كوفته و مانده و گرسنه و تشنهاند . اگرچه از ايشان كمتريم امّا تر و تازه و مستعديم « 12 » ، متوجه شو كه ظفر تراست ، و اگر درين محل براى استعداد بازگردى همه گويند كه از خصمان روگردان شد و دشمنان چيره و دلير شوند و اينچنين معرضى از دست برود ؛ و ايشان چون فرصت « 13 » بيابند ، ماندگى « 14 » بيندازند و با سر « 15 » نشاط شوند ،
هامش
( 1 ) . اساس : درهاى .
( 2 ) . اساس : جمع .
( 3 ) . ك : پادشاهان .
( 4 ) . ك : تماشا كند صيدگاه بلند را .
( 5 ) . ك : خدم مستعد .
( 6 ) . اساس : - تيره .
( 7 ) . اساس : - او .
( 8 ) . اساس : پيش .
( 9 ) . ك : گورخر و آهو .
( 10 ) . ك : پيش برد . ل : بعد از آن به حرب آيد .
( 11 ) . اساس ، ك : - خالد .
( 12 ) . ك : همه تازه و مستعد آمدهايم .
( 13 ) . در اساس جاى « و دشمنان . . . فرصت » خالى است .
( 14 ) . اساس : ما را اندكى .
( 15 ) . اساس : - سر .