شخصى كه بهر نديمى پيش پادشاه درآيد او را مناسب نباشد كه زهر با خود آرد . نديمان چون اين بشنيدند برمك را از جرم او اعلام دادند . برمك گفت چنين است كه عبد الملك فرموده است . من زهر با خود داشتم و محض بىادبى بود كه با آن زهر به ملازمت پادشاه آمدم .
حكايت
تقريب ساختن به لقاء عبد الملك و استفسار گناه برمك « 1 » و باز او را به مجلس طلبيدن و وزارت دادن
ثقات آوردهاند كه چون مدتى برين حال برآمد ، باز نديمان برمك را پيش تخت ياد « 2 » دادند و عبد الملك او را طلب فرمود ؛ و التماس كردند كه پادشاه از راه عواطف بازوبند را بگشايد تا از آمدن « 3 » برمك آن دو جوهر به هم درنيفتند و بازوى مبارك درد نكند و از آن ملك در غضب نشوند . عبد الملك بازوبند « 4 » بگشود ، پيش خود نهاد و فرمود كه از برمك پرسيد كه تو زهر را به همراه چرا مىدارى و از داشتن زهر چه در دل دارى ؟
چون « 5 » اين معنى ازو سؤال كردند او سر بر زمين « 6 » نهاد كه « 7 » جمله بزرگان عجم پيوسته زهر با خويش داشتندى . سبب آن بود كه « 8 » در صحبت پادشاهان وقتى چنان شود كه درماندگى « 9 » و سختى « 10 » روى دهد . در آن وقت مرگ به آرزوطلبى « 11 » و در آن ساعت زهر خوردى ، از همه محنتى خلاص گشتى « 12 » . چون اين « 13 » عذر به سمع عبد الملك رسيد فرمود كه اين معنى « 14 » خالى از حكمت نيست « 15 » و هر كسى كه به ملازمت ما آمده است از براى منافع
هامش
( 1 ) . اساس ، ك : جعفر . تصحيح قياسى است به قرينه مطالب قبل و بعد . عنوان را ل ندارد .
( 2 ) . اساس : بار .
( 3 ) . اساس : درآمدن .
( 4 ) . ك : + از بازو .
( 5 ) . ك : + حجّاب .
( 6 ) . اساس : بيان .
( 7 ) . + اين رسمى است قديم .
( 8 ) . ك : سبب آنكه . ل : چه شايد كه .
( 9 ) . اساس : در زندگى .
( 10 ) . ك : محنت .
( 11 ) . اساس : مرگ ميّسر نشدى .
( 12 ) . ل : در آن حالت اين زهر مكيده از خوارى دشمن و صعوبت زندگانى خلاص شوند .
( 13 ) . اساس : - اين . ل : آن .
( 14 ) . ك : + كه او مىگويد .
( 15 ) . ك : از حكمت خالى نيست .