پادشاه هفت كشور رفت و زبان به اعتذار و استغفار برگشاده به معاذير نادلپذير تمسّك جست و به مضمون « 1 » :
شعر
دست تهى گر بر شيخى روى * دور بمانى و نيابى نظر
حضرت شاه عالممدار گوش بر اعتذار و استغفار او نكرد و از دفاين و خزاين وى استفسار و استخبار نموده ، چون مشهور بود كه آن جناب ( زر فراوان در كوه و جنگل مازندران دفن كرده و غير او ديگرى بر آن اطّلاع ندارد ) « 2 » ، آن جناب را گرفته مصحوب مردم اعتبارى به جانب بارفروشده و سارى فرستادند كه ميرسلطان مراد به لطف و عنف از او معلوم نمايد كه زرها را در كدام مكان دفن نموده است [ و ] در اخراج آن سعى موفور به ظهور آورد . چون آن جناب را به مازندران رسانيدند ، ميرسلطان مراد به موجب حكم چند روزى عمّزاده را ايذا و شكنجهء چند نمود ، چيزى ظاهر نشد . امير عبد اللّه « 3 » دانسته بود كه آخر الامر او را خواهند كشت ، بنا براين از دفاين خويش كس را خبر نداد و تن به خوارى و اهانت « 4 » درداد . چون سلطان مراد وجود آن جناب را سبب اختلال ايالت و حكومت خود مىدانست و عدم « 5 » او را بر ثبات و دوام سلطنت [ 188 ] خويش حمل مىنمود ، همّت « 6 » بر قتل عمّزاده گماشته طنابى در گردن وى افكنده و دو سر طناب « 7 » را به دست سادات و اشراف مازندران داد تا مجموع در خون او شريك باشند . بدين نحو « 8 » روح آن « 9 » سيّد عاليشأن را به مركز اصلى رسانيدند . مدّت سلطنتش دوازده سال بود و قريب « 10 » چهل مرحله از مراحل زندگانى طىّ فرموده بود ، از وى دو پسر يادگار ماند ، يكى امير عبد الكريم و ديگرى امير عبد العزيز « 11 » .
هامش
( 1 ) . ت : مصون .
( 2 ) . ت : مطالب بين هلالين ( ) را ندارد .
( 3 ) . ت : زيرا كه مير عبد اللّه .
( 4 ) . ت : مذلت .
( 5 ) . ت : قدم .
( 6 ) . ت : شخصى به جهت .
( 7 ) . ت : طباب .
( 8 ) . ت : نهج .
( 9 ) . ت : « روح آن » ندارد .
( 10 ) . ب : قرب .
( 11 ) . ب : امير عزيز .