تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ايران باستان ( تاريخ مفصل ايران قديم ) ( فارسى ) — صفحة 1439

مساهمون:

ص١٤٣٩
سر تو مورد عنايت او شود . اين قصد جاى تعجّب نيست ، زيرا از يك سپاهى اجير ، كه نه خانواده دارد و نه وطن و ويلان و سرگردان از اين‌جا به آنجا ميرود و حاضر است دوست امروز و دشمن فردا گردد ، چه ميتوان توقع داشت » . پس از آن او از وفادارى خود سخن راند و خدا را بشهادت طلبيد ، كه نسبت بشاه صميمى است . داريوش اگرچه در خلاف‌گوئى بسّوس ترديد نداشت ، ولى صلاح خود را هم در اين نديد ، كه اظهار عدم اعتماد نسبت به بسّوس كند ، زيرا عدّهء باختريها و پارسيها سى هزار بود و عدّهء يونانيها چهارهزار و ، اگر داريوش عدم اعتماد بايرانيها نشان داده خود را بيونانيها تسليم ميكرد ، همين اقدام را ميتوانستند دست‌آويز قرار داده بر او بشورند و او را مقصّر قرار دهند . لذا داريوش به اين عقيده شد ، كه اگر مظلوم واقع شود ، به از آن است ، كه آلت كيد دشمنان گردد و خائنان خود را ذىحق جلوه دهند . بعد داريوش به بسّوس گفت : « اسكندر چنين شناخته شده ، كه انصافش با شجاعتش مقابلى مىكند و بنابراين از او نميتوان پاداشى در ازاى خيانت گرفت ، بل به عكس خائن را سخت مجازات خواهد كرد » ( همانجا ، بند 12 ) .

گرفتار شدن داريوش

چون شب در ميرسيد ، پارسيها اسلحه‌شان را موافق معمول كنار گذارده مشغول تهيّهء شام شدند ، ولى باختريها بامر بسّوس زير اسلحه ماندند . داريوش ارته‌باذ را خواسته سخنان پاترون را به او گفت و ارته‌باذ جواب داد ، كه براى او ترديدى نيست در اينكه داريوش بايد در اردوى يونانىها خيمه زند ، زيرا همين كه پارسيها از خطر آگاه شوند ، فورا از دنبال شاه خواهند آمد . باوجود اين داريوش بتصميم خود باقى ماند و ارته‌باذ را در آغوش كشيد ، مثل اينكه ميخواست با او وداع كند ، بعد گريست و ارته‌باذ هم اشكهاى زياد ريخت . پس از آن داريوش به ارته‌باذ گفت مرا بگذار و برو و ، در حالى كه ارته‌باذ بامر شاه ندبه‌كنان از خيمه بيرون آمد ، داريوش سرش را با پارچه‌اى پوشيده خوابيد و روى خود را بر زمين نهاد . در اين احوال قراولان شاه ، كه مىبايست حيات او را حفظ كنند ، چون ديدند ، خطر نزديك است و دشمن قوى ، از اطراف خيمه پراكندند و فقط چند خواجه در اطراف داريوش