تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ايران باستان ( تاريخ مفصل ايران قديم ) ( فارسى ) — صفحة 1349

مساهمون:

ص١٣٤٩
پناهنده شود و ، همين كه به اسكندر نزديك شد ، به زانو در آمد . اسكندر به او گفت ، بلند شو و در صف سپاهيان من درآى ، ولى او در اين‌حال با تردستى شمشير را ( 82 ) - نمونهء ارّابهء زرّين ( از كتاب راجرس ، يك تاريخ ايران قديم ) بدست راست گرفته خواست ضربتى بسر اسكندر وارد آرد . اسكندر سر خود را عقب برده ضربت را رد كرد و با شمشير دست عرب را انداخت . پس از اين قضيه اسكندر پنداشت ، كه تعبير غيب‌گو واقع شده و ديگر خطرى براى او نيست . بنابراين با حرارت مشغول جنگ گرديد ، ولى در ميان گيرودار تيرى از طرف ساخلو شهر بجوشن اسكندر آمد ، كه آن را دريد و بشانهء او فرو نشست . فيليپ طبيب اسكندر فورا حاضر شده تير را از گوشت بيرون كشيد و خون فوران كرد ، زيرا تير بعمق نشسته بود . اين قضيه باعث وحشت و حيرت مقدونيها گرديد ، زيرا تا آن زمان هيچ نديده بودند ، كه تيرى جوشن محكمى را مانند جوشن اسكندر به درد و اينقدر در گوشت فرو رود . به حكم اسكندر جراحتش را بستند ، ولى ديرى نگذشت ، كه خون باز فوران كرد و درد شدّت يافت ، بعد به زودى آماسى در زخم پديد آمد ، خون اسكندر سرد شد و بر اثر اين‌حال اسكندر از پاى درآمد و نزديكانش او را در آغوش كشيده باردو بردند . به‌تيس دژبان غزه ، چون احوال اسكندر را چنين ديد . پنداشت ، كه او كشته شده و به شهر درآمده مژدهء فتح