تسليم گشتند . بعد نمايندگان آتن نزد اسكندر آمده خواستند آتنىهائى را ، كه در جنگ گرانيك اسير كرده بود ، ردّ كند . اسكندر جواب داد ، كه پس از خاتمهء جنگ ايران آنها را ردّ خواهد كرد . در اين موقع اسكندر منتظر داريوش بود و ميدانست ، كه جنگى بزرگ در پيش دارد . بنابراين سعى داشت ، كه قواى خود را جمع و آذوقه و لوازم ديگر چنين جنگى را تهيّه كند . چون در اين زمان قشون اسكندر از فريگيّه ميگذشت ، او شنيد ، كه در اين ولايت شهرى است موسوم به گرديوم « 1 » ، كه سابقا مقرّ پادشاهى بوده ميداس « 2 » نام . شهر بيك مسافت از درياى سياه و كيليكيّه واقع بود و رودى از آن ميگذشت ، كه سانگاريوس « 3 » نام داشت .
در اينجا ارّابهء كوچكى از زمان گرديوس « 4 » باقى مانده و قيد آن تركيب يافته بود از گرههائى ، كه ماهرانه يكى را روى ديگرى زده بودند و كسى نميتوانست اين گرهها را باز كند . غيبگوئى گفته بود ، كه هركس اين گرهها را باز كند ، آسيا از آن او خواهد بود . اسكندر داوطلب شد ، اين كار را انجام دهد و دور او جمعى از فريگيها و مقدونيها جمع شدند . مقدونيها نگران بودند از اينكه اسكندر نتواند گرهها را باز كند و اين قضيّه باعث تطيّراتى گردد . اسكندر گرهها را نگاه كرد و هرچند كوشيد ، كه سر يا ته رشتهها را بيابد ، بهرهمند نشد . بالاخره ، چون از گشودن گرهها عاجز ماند ، شمشير خود را كشيده رشتهها را ببريد و گفت تفاوت نميكند ، اين هم يك نوع گشودن است ( پلوتارك ، كتاب اسكندر ، بند 24 - آريّان ، كتاب 2 ، فصل 2 ، بند 1 - كنتكورث ، كتاب 2 ، بند 1 ) اين قضيّه ضرب المثل شده و در مواردى ، كه كسى مسئلهء غامض و لاينحلى را حلّ نكند ، ولى زود با ترددستى آن را از ميان بردارد ، گويند : « گرهگرديوس را بريد » .
بعد اسكندر ، چون همواره نقشهء خود را ، كه جنگ با داريوش بود ، تعقيب ميكرد ، بتأمين پشت سر خود پرداخته سفاين مقدونى را در هلّسپونت به آمفوتروس « 5 » سپرد و به هژلوخ « 6 » امر كرد بجزائر لسبس ، خيوس و گس رفته ساخلوهاى
هامش
( 1 ) -Gordium .( 2 ) -Midas .( 3 ) -Sangarius .( 4 ) -Gordios .( 5 ) -Amphoterus .( 6 ) -Hegeloque .