تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ايران باستان ( تاريخ مفصل ايران قديم ) ( فارسى ) — صفحة 1939

مساهمون:

ص١٩٣٩
گردد ، ولى اين حرف باعث منازعه بين سرداران او گشت و ، چون هيچيك خود را كمتر از ديگرى نميدانست ، در خفا بجلب كردن سربازان پرداختند ، ولى روز ششم ، چون اسكندر ديد ، نميتواند حرف بزند ، انگشترش را درآورده به پرديكّاس داد . اين قضيّه از نايره منازعاتى ، كه نزديك بود شعله بكشد ، جلوگيرى كرد ، زيرا ، اگر اسكندر جانشين خود را بآواز بلند اعلام نكرد ، لااقل نشان داد ، كه نظرش بكى است . اسكندر در سنّ 33 سال و يك ماه درگذشت . بعد نويسندهء مزبور از ولادت اسكندر حرف زده گويد ، شبى كه نطفه اسكندر بسته شد ، مادرش المپياس در خواب ديد ، مارى بزرگ پهلوى او است . خوابش او را باشتباه نينداخته بود ، زيرا پسرى ، كه در شكمش بود ، از يكنفر فانى نبود . . . . كسى بر او غالب نيامد و در آخر هم از غدر درباريان خود و خيانت مردمش درگذشت ( كتاب 12 ، بند 16 ) . جملات آخرى ژوستن قابل توجه است . او براى ستايش اسكندر ترجيح داده ، خود را ساده‌لوح يا معتقد بخرافات معرّفى كند ، زيرا گويد « پسرى كه در شكم المپياس بود ، از يك موجود فانى نبود » و حال آنكه مورّخينى ، كه دو قرن قبل از او ميزيستند ، مانند ديودور و پلوتارك ، داعيه اسكندر را بالوهيّت سخت انتقاد كرده‌اند و آريّان چنين خبرى را اصلا مورد توجه قرار نداده . از نوشته‌هاى ژوستن معلوم است ، كه او بمسموم شدن اسكندر هم عقيده داشته . اين خبر را اكثر مورّخين معتبر ، چنان كه ذكر شد ، دروغ دانسته‌اند .

فصل پنجم - خصائل اسكندر - كارهاى او

خصائل اسكندر

بدوا بايد بگوئيم ، كه مقصود ما از ذكر صفات اسكندر در اين جا توصيف او از زمان كودكىاش نيست ، زيرا در اين باب آنچه مقتضى بوده ( در صفحات 1217 - 1223 ) گفته شده . مرام ما توصيف اسكندرى است ، كه در 336 ق . م بتخت نشست و بقول خودش با آهن و آتش بآسيا آمد . از اين نظر ، چنان كه مورّخين او نوشته‌اند ، يعنى كسانى ، كه باقرار خودشان يا موافق نوشته‌هاشان ، ستايشى براى او داشته‌اند ، اسكندر شخصى بوده :