تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ايران باستان ( تاريخ مفصل ايران قديم ) ( فارسى ) — صفحة 721

مساهمون:

ص٧٢١
تو اين يك چيز بىقدر است و براى من خيلى گران‌بها . خشيارشا گفت ، بگو چه ميخواهى . پىثىيوس اميدوار شده چنين گفت : « اى شاه بزرگ ، من پنج پسر دارم و آنها را تماما براى رفتن بجنگ احضار كرده‌اند . شاها ، چون من سالخورده‌ام ، به پيرى من رحم كن و يكى از پنج پسر مرا از خدمت نظامى معاف بدار . پسر بزرگ مرا اجازه ده براى پرستارى من و اداره كردن اموالم در اين‌جا بماند » . خشيارشا ، كه هيچ انتظار چنين درخواستى را نداشت ، برآشفته چنين گفت : « اى مرد پست ، اين چه جسارتى است ، كه تو دارى و از پسرت حرف ميزنى . وقتى كه مىبينى ، من خودم با پسران و برادران و اقوام و اقارب و دوستانم بجنگ ميروم ، تو بايستى با تمام خانواده و زنت در عقب من افتاده باشى . اين را بدان ، كه روح شخص در گوشهاى او است . اگر چيزهاى خوب مىشنود ، لذّت ميبرد ، و الا در خشم مىشود . هرچند تو خوبى كردى و حاضر بودى ، كه خوبيهاى ديگر نيز بكنى ، ولى تو نميتوانى بر خود ببالى ، كه در گذشت بالاتر از شاهى . حالا ، كه تغيير كرده بىحيائى را به اين درجه رسانيده‌اى ، بايد مجازات شوى ، ولى نه به آنچه كه تو مستحق آنى بل به آنچه كه كمتر است . مهمان‌نوازيت تو و چهار پسرت را نجات ميدهد و مجازات تو اين است ، كه گرامىترين پسرت اعدام خواهد شد » . پس از اين جواب شاه امر كرد ، پسر بزرگ پىثىيوس را يافته شقه كنند ، نيمى از تن او را در سر راه سپاهيان بيك طرف و نيم ديگر را به طرف ديگر اندازند و قشون از ميان دو نيمهء جسد او بگذرد . اين حكم اجرا شد و لشكر از ميان دو نيم تن پسر پىثىيوس راه خود را پيمود .

ترتيب حركت

در پيشاپيش لشكر مالهاى بنه ، لوازم قشونى را مىبردند و در دنبال آنها لشكرى ، كه از همه‌گونه ملل تركيب يافته و باهم مخلوط بودند حركت ميكردند . وقتى ، كه بيش از نصف قشون گذشت ، فاصله‌اى پيدا شد و دبدبهء شاهى نمودار گرديد . در جلو شاه سواره نظامى ممتاز ، كه از تمام پارس جمع‌آورى شده بود و از عقب آن هزار نفر سپاهى مسلح به نيزه ، كه نيز از پارسيها انتخاب شده بودند و نيزه‌هاى خود را پائين داشتند ، مىآمدند . بعد ده اسب مقدس