تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ايران باستان ( تاريخ مفصل ايران قديم ) ( فارسى ) — صفحة 450

مساهمون:

ص٤٥٠
پسر كبوجيه از زنى شكست خورده دست از مملكت او باز داشت . بنابراين من عقيده دارم ، كه از رود بگذريم و ، بقدريكه ماساژت‌ها عقب مىنشينند ، پيش رويم ، بعد سعى كنيم ، كه آنها را شكست دهيم . بقدرى كه من ميدانم ، ماساژت‌ها لذايذ زندگانى پارسىها را نچشيده‌اند و از تعيشات آنها اطلاعى ندارند . بنابراين عقيده دارم ، كه بفرمائى حشم را سر ببرند و شراب‌هاى خوب تهيه كنند . پس از آن از سپاهيان آنهائى را ، كه به كار جنگ نيايند ، در اردو گذاشته با قشون كارى به طرف ساحل رود برگردى . من تصوّر ميكنم ، كه ماساژت‌ها ، همين كه باردو رسيدند و آن همه مأكولات و مشروبات خوب يافتند ، جنگ را فراموش كرده به خوردن و آشاميدن بپردازند و ما در اين صورت ميتوانيم كارهاى بزرگ انجام دهيم » . عقيدهء بزرگان پارس و كرزوس متضاد بود و كوروش رأى كرزوس را پسنديده بملكهء ماساژت‌ها پيغام داد ، كه او عقب بنشيند ، چه كوروش ميخواهد بمملكت او بگذرد . پس از آن كوروش كرزوس را به كبوجيه پسر خود ، كه در صورت كشته‌شدن كوروش مىبايست جانشين شاه شود ، سپرده تاكيد كرد ، كه او را هميشه محترم بدارد . پس از اين توصيه ، كبوجيه و كرزوس را به پارس فرستاد و خود با لشكرش به آن طرف آراكس بگذشت . در ماوراء سيحون كوروش شب در خواب ديد ، كه پسر ارشد هيستاسپ ( مقصود ويشتاسب است ) در دو شانه‌اش پرهائى دارد ، كه با يكى آسيا را پوشيده و با ديگرى اروپا را . هيستاسپ پسر ارسام هخامنشى بود و پسر او را داريوش مىناميدند . داريوش ، چون بسن بيست سالگى نرسيده بود و به كار جنگ نميآمد ، در پارس مانده بود . كوروش بيدار شد و پس از تفكر ، چون خواب را با معني ديد ، هيستاسپ را در خلوت طلبيده به دو گفت : هيستاسپ ، پسر تو بر ضدّ من كنكاشى دارد ، من ثابت ميكنم ، كه اين اطلاع من صحيح است . خدا ميخواهد مرا حفظ كند ، اين است ، كه مرا آگاه ميدارد . من امشب در خواب ديدم ، كه پسر تو دو پر دارد ، با يكى بآسيا و با ديگرى باروپا سايه افكنده . اين خواب معنائى ندارد ، جز اينكه پسر تو بر ضدّ من است . سعى كن ، كه پسرت را ، پس از اينكه من از فتح اين مملكت
تاريخ ايران باستان ( تاريخ مفصل ايران قديم ) ( فارسى ) — صفحة 450 | حسن پيرنيا ( مشير الدوله )