انگشترى خوب به خطى روشن در انگشت سلطان كرد . سلطان آن را به سيد نمود و پرسيد كه برو چه نوشته است ؟ سيد بر خواند و اين آيات بود :
« هذا عَطاؤُنا فَامْنُنْ أَوْ أَمْسِكْ بِغَيْرِ حِسابٍ »
85 و صورت كيفيت اين حال به نظم آوردهاند ، بدين ترتيب كه :
هر كرا توفيق ايزد يار شد بىگفت و گوى * از مراد هردو عالم شد همه كارش نكوى
دست لطف حق نهد چوگان دولت در كفش * تا به ميدان سعادت مىزند هر سوى گوى
ماه تا ماهى همه در زير فرمان آورد * عالمى شرقا و غربا بر درش مالند روى
همنشين او ملك باشد نديمش حورعين * همدمش پيغمبران و يارش ايزدهان بگوى
جز به راى او نتابد آفتاب اندر جهان * جز به كام او نگردد آسمان هفت گوى
اينكه باشد جز نژاد آنچنان سلطان ملك * آن غياث دين و دولت خان اعظم الجتوى
آفتاب چرخ چنگيز خان خدابنده كه هست * شهريار شهرگير ملكبخش ملك جوى
دولت پيداش مىبينى كنون بشنو ز من * تا كه چون در خواب ديدش سيد دانش پژوى
در ميان خطهء قزوين در كاخى بلند * فرض حق بگزارده خوش خفته بودم با وضوى