امير ايسن قتلوق و سوتاى ، چهار تاق كه مقر سرير و افسر نوپادشاه بود بغارتيدند و حدود و مضافات لياهجان را تاختن [ د ] و تاراج كردند و از نهب و خطف و سلب و غرق و حرق و اسر هيچ دقيقه باقى نگذاشتند ، چه فرمان نفاذ يافته بود كه لشكر انبوه و حشم ستوه روى بدان مسبعهء سباع و اوديهء شياطين و ضباع نهند و آتش در آن بيشهها تيشه مانند زنند كه پرچين حصين ايشانست ، و آن زمين از ضلالت و جهالت و حماقت و غباوت ايشان پاك كن [ ن ] د و تقليم اظفار و تقطيع اثياب و غوايت و نكايت خرس و پلنگ و گرگ و گرازان بيشههاء پهن و دراز كنند و منابت آن آكام و آجام كه مجمع جمّ غفير و جمع كثيرست از وحوش و بهايم پاك كنند و به يك طرفه و وثبه شرّ معرّت ايشان مندفع و منقلع گردانند ، و آتش قهر و قمع در اماكن و مساكن و مواطن ايشان اندازند تا شرّ اصول و فروع از پاى بردارند . عالمى پولادپوش آهنين لباس بانندمونه ( ؟ ) 72 صوارم هندى در آهن مستغرق و در جنبش و روش آمدند
« كَأَنَّهُمْ جَرادٌ مُنْتَشِرٌ »
73 و از زير و بالا و يمين و يسار و جوانب و جهات در آن هاويهء ضلالت و غاويهء جهالت منحدر گشتند
« وَ هُمْ مِنْ كُلِّ حَدَبٍ يَنْسِلُونَ »
74 از بهر قلع اشجار و قطع احجار هريك رسنى بر دوش انداخته و تيشه در دست گرفته و ارّهء جرهاى از طرف كمر بياويخته و سقط و زندى در قبتورقاى انداخته تا به مواقد و اشتعال آن دود سياه از خان و مان گيلكان برآورند .
آن شياطين معتوه 75 و ملاعين گلغنده و مدبر داعى آن بلغاق فتنهانگيز و باعث آن فتور و رستاخيز چشم تيره باز كرد ، در اصلاح انحراف ملك و دولت و تقويم اعوجاج امور نامنتظم سر تفكّر به جيب تدبّر فرو برد ، و لحظهاى در بحر تحيّر غوطه خورد ، و وهم و فكرش در تلاطم امواج و تصادم افواج ندامت و غرامت غرق گشت .
و چون از طوارق آسيب آن نايبه و خوارق كيفيت آن شائبه شعور يافت مرغ فراغ آرزو از خاطرش بپريد و پاى ضمير از دست خاطر چون سيماب در